amir reza
آخر ای دوست نخواهی پرسید
که دل از دوری رویت چه کشید
... سوخت در آتش و خاکستر شد
وعده های تو به دادش نرسید
داغ ماتم شد و بر سینه نشست
اشک حسرت شد و بر خاک چکید
آن همه عهد فراموشت شد
چشم من روشن روی تو سپید
جان به لب آمده در ظلمت غم
کی به دادم رسی ای صبح امید
آخر این عشق مرا خواهد کشت
عاقبت داغ مرا خواهی دید
دل پر درد فریدون مشکن
که خدا بر تو نخواهد بخشید
فریدون [!]..
وقتي دو عاشق از هم جدا ميشن ...
ديگه نميتونن مثل قبل دوست باشن ...
چون به قلب همديگه زخم زدن ...
نميتونن دشمن همديگه باشن ...
چون زماني عاشق بودن ...
تنها ميتونن آشناترين غريبه براي همديگه باشن ...