یافتن پست: #رای

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
گذشته ای که حالمان را گرفته است
آینده ای که حالی برای رسیدنش نداریم
و حالی که حالمان را به هم میزند...
چه زندگی خوبی!!!
دیدگاه  •   •   •  1392/09/3 - 20:41
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/09/3 - 20:34
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/09/3 - 20:16
+4
محمد
محمد

.. مـــــورد داشتـــیم ..
..... بچــه هــــای فــــوتســــال زمیــــنشون خــــــــرابـــــ بـــوده..
. اومــــــدن کلیــپسِ دخــــترِ همســـایــه مــــا رو قـــــرض گـــــرفتــــن
... و دو تـــا دروازه گـــذاشتــــن ایــن طـــرفــُ اون طــــرفـــش و ...
...... شـــروع کــــردن بــه بــازی کــــردن ..
....... تـــازه تمـــاشــاگـــــرانِ ویــــــژه هــم جــایگـــاه مخصـــوص داشتــــــن .....!!
....... حـــالآ هـــی بگیـــد کلیــپــس دخــترا بــه درد نمــیخـــوره ...!!
. دیگــه کـــارایــی از ایــــن بیشتــــر؟؟؟!! ^^ـــــــ^^
.....!!!
دیدگاه  •   •   •  1392/09/3 - 20:16
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
حالا جدای از ابرو برداشتن و تل زدن و آرایش کردن و شلوار قرمز پوشیدن پسرا جای شکرش باقیه که به سرشون نزده موهاشونو خرگوشی ببندن!
وگرنه خیابونا چه خنده بازاری میشد!
ولله!
دیدگاه  •   •   •  1392/09/3 - 19:56
+5
EHSAN
EHSAN
درخت سایه اش را بی دریغ به تو می بخشد و خورشید گرمایش را و گل شمیم خوشش را باران طراوتش را و آسمان برکتش را و رود قطره قطره آبش را و پرنده نوای دل انگیزش را و همه و همه بخشیدن را از خدایی آموخته اند که آنها را زیبا آفریده … زیباترین آفریده خدا انسان است ! تو برای بخشیدن چه داری ؟ ثروتت ؟ دانشت ؟ جانت ؟ همه این ها خوب است اما چرا از گنج بی پایانی که در وجودت داری خرج نمی کنی ؟ محبت ! حاضری آنرا ببخشی ؟ با خنده ای بر لبت یا اخلاقی خوش یا دستان پرمهری که بر سر کودکی خسته از کار می کشی یا با محبتی که به عشقت می کنی یا … مطمئن باش گنجت تمام نمی شود بلکه زیاد خواهد شد پس از بخشیدنش دریغ نکن !
دیدگاه  •   •   •  1392/09/3 - 19:38
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

برایت باران میشوم و بی امان میبارم!

تو فقط لذت ببر،روی سنگفرش احساسم قدم بزن!

سیگاری آتش کن،بسوزان تمام بودنم را..

سردت که شد برایت پالتویی میشوم از جنس عشق،

گرمِ گرم میشوی.تو فقط لذت ببر،میبارم،میسوزم..تو بخند!

دیدگاه  •   •   •  1392/09/3 - 19:16
+4
محمد
محمد

من یک نیم مَردم؛با تمام دلواپسی های مردانه،
از وقتی که فهمیدم باید مرد باشم؛دیدم ابتدا بایستی یک حوّا داشته باشم؛
یکی که بتواند روی عرض شانه هایم،طول زندگی اش را طی کند،
یکی که بتوانم روی نازکانه ی شانه هایش،سر سایم و دمی بیاسایم؛
حوّای من..
نه می دانم کجاست؛نه می دانم کیست،فقط..
هرکجا می تواند باشد؛هر کسی می تواند باشد؛
از جنس ترنّمی تازه؛از جنس یک بانو
من...
یا حوّایم از آسمان آمده،تازه از راه می رسد و می بیندم،
یا مدّتی بی من؛روی این زمین زیسته و می یابمش،
یکیست..
یعنی باید که یکی باشد؛این رسم دلدادگیست و..
نه من؛نه هیچکس نمی تواند تغییر دهد این رسم خوش را،
من حوّایم؛یکی بایستی باشد که روحم را تکان بدهد تا جانم را برایش داده باشم
عقیده ام..
زیستنی ست با عشق،
فقط...
اینجا حرّاجی نیست!
خوب می دانم کی هم قدّ احساس من است؛
نه من برای رسیدن به کسی قدبلندی می کنم
نه کسی که می خواهد زیستنم را دلیل باشد
و در پایان عقیده ام این که:
زندگی چیزی نیست که مردم این شهر دائم تکرارش می کنند..
هر که هستی؛هر جا هستی
بیا..
بیا که اگر حفّاری های مردانه ام؛به آب احساس تو نرسد..
همین جان هم دیگر شهر متروکه ی دلم را ترک خواهد کرد!
دیدگاه  •   •   •  1392/09/3 - 18:52
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/09/3 - 18:01
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ﺍﻟﻔﺎﻅ ﺣﺮﺍﺳﺖ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺘﻮﻗﻒ ﮐﺮﺩﻥ ﭘﺴﺮ ﻫﺎ:
- ﺁﻗﺎ
- ﺧﻮﺷﺘﯿﭗ
- ﻣﻬﻨﺪﺱ
- ﺩﻭﺳﺖ ﻋﺰﯾﺰ
- ﺑﺮﺍﺩﺭ ﮔﺮﺍﻣﯽ
- ﻧﺎﺑﻐﻪ
- شورت

ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺘﻮﻗﻒ ﮐﺮﺩﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﻫﺎ:
- ﻣﻮ ﺷﺮﺍﺑی
- ﺭﮊ ﮐﺎﻟﺒﺎﺳﯽ
- ﺳﯿﻨﺪﺭﻻ
- ﭼﻪ ﻻ‌ﮎ ﺧﻮﺵ ﺭﻧﮕﯽ ﭼﻪ ﺁﺭﺍﯾﺸﯽ ﺩﺍﺭﯼ
-کلیپس!
دیدگاه  •   •   •  1392/09/3 - 16:55
+1

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ