یافتن پست: #رای

محمد
محمد

ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ
ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻬﻢ ﺑﻮﺩ ...
دیدگاه  •   •   •  1392/08/29 - 18:09
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/08/29 - 15:43
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/08/29 - 15:31
+2
hamed noori
hamed noori
یه دقیقه حرف نزن می خوام لبای قشنگتو ببینم چیست؟؟

.
.
.
....
.
.
.
.
.
.
.
.
استراتژی پسرهای باهوش برای خفه کردن دوست دخترشان
دیدگاه  •   •   •  1392/08/29 - 14:50
+5
hamed noori
hamed noori
پسر داییم دبستانیه؛مدرسه غیرانتفاعی ثبت نامش کردن
سالی 8میلیون!!
یادش بخیر ...
ما ناظممون میگفت فردا 500تومن پول بیارید برای کمک به مدرسه؛
جو خونۀ ما کلا متشنج میشد ..!
دیدگاه  •   •   •  1392/08/29 - 14:47
+5
پاکدامنی
پاکدامنی
دیدگاه  •   •   •  1392/08/29 - 00:03
+7
پاکدامنی
پاکدامنی
دیدگاه  •   •   •  1392/08/28 - 23:57
+5
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
در جایی که مردم برای خواندن نماز باران جمع شده بودند ، فقط یک پسر هفت ساله با خود چتر آورده بود !
ایمان یعنی همین
دیدگاه  •   •   •  1392/08/28 - 22:06
+3
hamed noori
hamed noori
پسر: عشقم یه عکس خوشگل از خودت واسم بفرست.
دختر:چشم ولی تو هم محض احتیاط یه عکس از خواهرت واسم بفرست عجقم..
(شیطان سرپا ایستاده بود سیگارش را خاموش کرد و کف مرتبی برای دخترزد)
پسر بدون معطلی عکس اون یکی دوست دخترش را واسه دختر فرستاد.
(بیچاره شیطون رو آورد به مصرف مواد مخدر و شیشه)
دختر: وای مرسی عزیزم.. الان عکسمو واست ایمیل میکنم و عکس دوستش را فرستاد.
پسرک خوشحال وقتی ایمیلشو باز کرد عکس خواهرشو دید..
(هیچی دیگه داستان این چت باعث شد شیطان ادامه تحصیل بده بعد از ظهرها هم کلاس تقویتی گرفته)
دیدگاه  •   •   •  1392/08/28 - 22:04
+7
hamed noori
hamed noori
رفتم دستشویی پارک. تا تو دستشویی نشستم از دستشویی کناری صدایی شنیدم که گفت:

سلام حالت خوبه؟

من اصلاً عادت ندارم که تو دستشویی هر کی رو که پیدا کردم شروع کنم به حرف زدن باهاش، اما نمی دونم اون روز چِم شده بود که پاسخ واقعاً خجالت آوری دادم:
...
حالم خیلی خیلی توپه.

بعدش اون آقاهه پرسید:

خوب چه خبر؟ چه کار می خوای بکنی؟

با خودم گفتم، این دیگه چه سؤالی بود؟ اون موقع فکرم عجیب ریخت به هم، برای همین گفتم؛

اُه من هم مثل خودت فقط داشتم از این جا رد می شدم...

وقتی سؤال بعدیشو شنیدم، دیدم که اوضاع داره یه جورایی ناجور می شه، به هر ترفندی بود خواستم سریع قضیه رو تموم کنم:

من می‌تونم بیام طرفای تو؟

آره سؤال یه کمی برام سنگین بود. با خودم فکر کردم که اگه مؤدب باشم و با حفظ احترام صحبتمون رو تموم کنم، مناسب تره، بخاطر همین بهش گفتم:

نه، الآن یه کم سرم شلوغه!

یک دفعه صدای عصبی فردی رو شنیدم که گفت:

ببین، من بعداً باهات تماس می گیرم. یه احمقی از دستشویی بغلی همش داره به همه سؤال های من جواب می ده!
دیدگاه  •   •   •  1392/08/28 - 21:45
+5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ