یافتن پست: #رای

ساناز
ساناز

مـــــــــزرعـه را.. ملـــخ هــا جــویــدنــد ! و مــا .. بــــرایِ کـلاغهــا “متـــرسک” سـاختــــیم ! و ایـن بــود ، شــروعِ جـــــهالــت …!

دیدگاه  •   •   •  1392/07/18 - 13:08
+5
-1
ساناز
ساناز

دلمان کوچک است ولی آنقدر جا دارد که برای عزیزی که دوستش داریم نیمکتی بگذاریم برای همیشه

دیدگاه  •   •   •  1392/07/18 - 12:22
+5
مدیر سایت
مدیر سایت (مدير ارشد)
درود خدمت همه کاربران عزیز بیاتویونی 

جهت بالا بردن سطح کیفی شبکه دامنه bia2uni.net بر روی شبکه ست شده است


و از این پس کاربران بیاتویونی میتوانند سایت را با آدرس جدید و آدرس سابق باز نمایند 

مزایای ست شدن دامنه جدید بر روی شبکه

رفع مشکل باز نشدن شبکه که در بعضی از مواقع برای برخی از کاربران ، شبکه باز نمیشد !

رفع مشکل ارسال ایمیل به سرور یاهو 

جهت هر گونه مشکل ، انتقاد و پشینهاد میتوانید از طریق ارتباط با پشتیبانی که در سمت چپ صفحه اصلی درج شده ؛

بامدیریت سایت بطور آنلاین و مستقیم ارتباط برقرار نمایید. 

باتشکر (ارادتمند شما مدیریت بیاتویونی)
دیدگاه  •   •   •  1392/07/18 - 11:46
+7
saman
saman
دیدگاه  •   •   •  1392/07/18 - 09:29
+5
xroyal54
xroyal54
در روزگــــــار های قدیــــــم جزیـــــــــــــره ای دور افتاده بود که
همه ی احـــــــساسات در آن زندگـــــــــی می کردند.
شـــــادی، غــــــم، دانــــــش، عــشــــــق و باقی احـــــساسات.
روزی به همه ی آنها اعلام شد که جزیره در حالِ غرق شدن است!!
بـنــــابـــرایـــــن هریــــک شــروع به تعــمـــیر قایــقـهایشان کردند.

امـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا..
اما عشـــق تصمیم گرفت که تا لحظه ی آخـــر در جزیره بماند!
زمانیکه دیگر چیزی از جزیره روی آب نمانده بود، عشق تصمیم گرفت تا
برای نجــــــــات خــــود از دیـــــــــــــگران کـــمــکـــــ بخواهد.
در همین حال او از ثروت که با کشتی باشکوهش در حال گذشتن از آنجا بود
کــــــــــــمــــــکــــــــــــــــــــ خواســـتـــــــــــ !!

" ثروت، مرا هم با خود می بری؟؟؟!! "
ثروت جواب داد: نه نمی توانم! مقدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست،
که من دیگر جایی برای تو ندارم.
عشق تصمیم گرفت از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد!

" غرور، لطفا به من کمک کن! "
" نمی توانم عشق! تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی! "
پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود کمک خواست!

" غم، لطفا مرا با خود ببر! "
" آه عشق؛ آن قدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم! "
شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غرق در خوشحالی بود که
اصلا متوجه عشق نشد!

ناگهان صدایی شنید:
" بیا اینجا عشق! من تو را با خود می برم! "
صدای یک بزرگتر بود؛

عشق آن قدر خوشحال شد که فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد!
هنگامی که به خشکی رسیدند، ناجی به راه خود رفت!
عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است،
از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود پرسید:

" چه کسی به من کمک کرد؟؟؟ "
دانش جواب داد: " او زمان بود! "
" زمان؟؟!!! اما چرا به من کمک کرد؟؟؟!! "
دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد:
" چون تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند! "
دیدگاه  •   •   •  1392/07/17 - 20:53
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
در این شلوغی پر دروغ



تنها تو



برایم کمی سکوت بیاور!
دیدگاه  •   •   •  1392/07/17 - 19:22
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیــــگر برایم مهم نیستــــ ...

برایـــم مهم نیست دیگران

چه میگویند !

زیرا

من فقط خودم هستم ...

خودم ، که عاشق تو هستم
دیدگاه  •   •   •  1392/07/17 - 18:54
+4
sara
sara
در CARLO
دلت ضـعـف می رود بـرای شَهـدَش کـه کـامَت را شیـریـن کنـد …
عطـــرش کـه مستـت کنـد…
دیدگاه  •   •   •  1392/07/17 - 08:50
+5
saman
saman
مرد و نامرد در ظاهر مانند همدیگر هستند ولی تفاوت اصلی آنها در باطن آن هاست برای آن که بفهمی مرد کیست نامرد کیست فقط یک راهوجود داره آن هم گذشت زمانه!!!!!!!!!!!!!!!
دیدگاه  •   •   •  1392/07/17 - 06:38
+2
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi
جریان چیه؟


چرا پسر خلافا جذاب ترن؟!
چرا آدمای الکلی و سیگاری باحال ترن؟!
چرا با اونایی که دیگران رو مسخره می کنن بیشتر به آدم خوش میگذره؟!
چرا اونایی که خیانت می کنن، تهمت میزنن، غیبت می کنن، دروغ میگن موفق ترن؟!
چرا همیشه بدا بهترن؟!
انگــــار برای خوب بودن باید بد بود :|
دیدگاه  •   •   •  1392/07/16 - 22:30
+7

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ