هر بار که می آئی آنقدر از این "در" و آن "در" حرف می زنیم که یادم می رود ... از "پنجره ای" برایت بگویم که هر روز پشت آن ساعت هائی بسیار را چشم انتظار آمدنت می نشینم..
یارو میخواسته سوار هواپیما بشه، بهش میگن: بلیطت کو؟ [!] هم جیب و ساک و همه جا را میگرده بلیطی پیدا نمیکنه، روشو میکنه به مسافرای هواپیما میگه: کسی بلیط اضافه نداره من بعدا پولش رو بهش بدم؟
ذهن ما باغچه است ، گل در آن باید کاشت، ور نکاری گل من ، علف هرز در آن می روید زحمت کاشتن یک گل سرخ ، کمتر از زحمت برداشتن هرزگی آن علف است گل بکاریم بیا تا مجال علف هرز فراهم نشود بی گل آرایی ذهن نازنین ! نازنین ! نازنین هرگز آدم ،،، آدم نشود
در پي كاهش جمعيت پسرا نسبت به دخترا درخيابان:دختر:جون جيگرتو! پسر:اييييش گمشو! دختر:شماره بدم زنگ ميزني؟ پسر:واه واه مگه خودت برادر و پدر نداري!واسه چي مزاحم پسر مردم ميشي!!!
آنقدر زمین خورده ام که بدانم برای برخاستن نه دستی از برون که همتی از درون لازم است حالا اما... نمی خواهم برخیزم می خواهم اندکی بیاسایم فردا برمی خیزم وقتی که فهمیده باشم چرا زمین خورده ام ...
دلم تنگ میشود ، گاهی برای یک " دوستت دارم " ساده، دو " فنجان قهوی تلخ "، سه " روز " تعطیلی در زمستان، چهار " خنده ی بلند و پنج " انگشت " دوست داشتنی ات