شعر ، دردهای سکوت فردی بی زبان است که دیگران شاعر صدایش می زنند
یاد یاران قدیم نرود از دلِ تنگ چون هوای چمن از یاد اسیرانِ قفس
حکایت عجیبی دارد این اشک ! کافیست حروفش را به هم بریزی تا برسی به “کاش”
قدری خواب آور از جنس بی خیالی … در حلق خستگی هایم بریز … شاید آرامشی شد بر بی قراری افکارم
خسته ام از نوشتن ، کاش بودی و میشد شکست … این سکوت سنگین را