یافتن پست: #را

saman
saman
کجاها را به دنبالت بگردم شهر خالی را…!؟
دلم انگــار باور کــرده آن عشق خیالـی را
نسیمی نیست… ابری نیست… یعنی:نیستی در شهر
تـــــو در شـهری اگــر باران بگیرد این حوالـی را
مرا در حسرت نارنجــــزارانت رهـــا کـــــردی
چراغان کن شبِ این عصــرهای پرتقالی را
دلِ تنگِ مـــرا با دکـمه ی پیــراهنت واکن
رها کن از غم سنـجاق، موهــای شلالی را
اناری از لبِ دیوار باغت ســرخ می خنــدد
بگیر از من بگیر این دستـهای لاابـــالی را
شبی دست از سرم بردار و سر بر شانه ام بگذار
بکش بر سینه این دیوانـه ی حـالی به حـالی را
نسیمی هست… ابری هست… اما نیستی در شهر
دلــم بیهوده مــی گردد خیابان های خالـی را…!
دیدگاه  •   •   •  1392/06/29 - 23:08
+1
M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
در CARLO
بــکش بــیرون خــاطــراتــت رو از تــوی آهــنگهای مــحبوبــم

مــیخواهم با اعــصاب راحــت گوشــشان کــنم . . .
دیدگاه  •   •   •  1392/06/29 - 21:42
+5
M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
در CARLO

خدا آن حس زیباییست که در تاریکی صحرا


زمانی که هراس مرگ می دزدد سکوتت را


یکی مثل نسیم سرد می گوید:
" کنارت هستم ای تنها"


                                                              و دل آرام می گیرد.....

دیدگاه  •   •   •  1392/06/29 - 21:32
+5
M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
در CARLO
خوبم...باور کنید...
اشکها را ریخته ام...غصه ها را خورده ام...
نبودنها را شمرده ام...
این روزها که میگذرد خالی ام...
خالی از خشم،نفرت،دلتنگی ...و حتی از عشق...
خالی ام از احساس...
دیدگاه  •   •   •  1392/06/29 - 21:31
+5
دیدگاه  •   •   •  1392/06/29 - 20:37
+8
M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
در CARLO
مثل شب ، مثل شبهای پر ستاره ،
او که عاشق است پنجره را باز کرده و میبیند آسمان پر ستاره را
تویی ستاره ی درخشان من ،
آن عاشق منم ، نگاه کن مرا ای طلوع جاودانه ی من…
دیدگاه  •   •   •  1392/06/29 - 20:26
+2
saman
saman
از خواب چشم های تو تا صبح می پرم
این روزها هــوای تو افتاده در سرم
هر سایه ای که بگـذرد از خلوتم تویی
افتاده ای به جان غزل های آخرم
گاهی صدای روشنت از دور می وزد
گاهی شبیه ماه نشستی برابرم
یا روبه روی پنجره ام ایستاده ای
پاشیده عطر پیرهنت روی بستـــرم
گاهی میان چادر گلدار کودکی ات
باران گرفته ای سر گلدان پرپرم
مثل پری در آینه ها حـرف می زنی
جز آه…هرچه گفته ای از یاد می برم
نزدیک صبح، کنج اتاقم نشسته ای
لبخند می زنی و من از خواب میپرم…

(نجیب زاده)

دیدگاه  •   •   •  1392/06/29 - 19:46
+3
saman
saman

مرز جنون


کلماتم را 
در جوی سحر می‌شویم 
لحظه‌هایم را 
در روشنی باران‌ها 



تا برای تو شعری بسرایم، روشن 
تا که بی‌دغدغه بی‌ابهام 
سخنانم را 
در حضور باد 
این سالک دشت و هامون 
با تو بی‌پرده بگویم 
که تو را 
دوست می‌دارم تا مرز جنون 


(دکتر شفیعی کدکنی)

دیدگاه  •   •   •  1392/06/29 - 19:43
+3
NeDa
NeDa

بیا بنویسیم روی خاک ، رو درخت ، رو پر پرنده رو ابرا . . . . . . کلا بیا منابع طبیعی رو از بین ببریم :|

دیدگاه  •   •   •  1392/06/29 - 19:42
+5
NeDa
NeDa

حقیقت دارد که من میتوانم با شر های تو با باران مشاعره کنم و بند نیایم

دیدگاه  •   •   •  1392/06/29 - 19:22
+5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ