یافتن پست: #را

roya
roya
فرقی نمی کند چطور بودنش, 
دور یا نزدیک بودنش,
 خندان یا اخمو بودنش .. 

همین که هست دلگرمی من را کافیست ....


دیدگاه  •   •   •  1392/06/23 - 13:47
+1
roya
roya

عشق فراموش کردن نيست بلکه بخشيدن است.


عشق گوش کردن نيست بلکه درك كردن است.


 عشق ديدن نيست بلکه احساس کردن است.


 عشق جا زدن و کنار کشيدن نيست بلکه صبر کردن و ادامه دادن است.
دیدگاه  •   •   •  1392/06/23 - 13:42
+1
roya
roya

دوست دارم الان یکی بغلم کنه بگه چته دیوونه بیا این یه نخ سیگارو بکش ؟؟؟


منم بگم پاشو برو گمشو کثافت آشغال ناباب …


خیلی صحنه آموزنده و ملودرامی میشه !


دیدگاه  •   •   •  1392/06/23 - 13:31
roya
roya
ﻃﺮﺯ ﻗﻠﯿﻮﻥ ﮐﺸﯿﺪﻥ ﺩﺧﺘﺮﺍ :
ﻗﻞ ﻗﻞ ﻗﻞ ﮔﻠﻮ ﺭﻭ ﻣﯿﺰﻧﻪ ﺫﻏﺎﻟﺸﻮ ﮐﻢ ﮐﻦ ..
ﻗﻞ ﻗﻞ ﻗﻞ ﺍﻩ ﭼﺮﺍ ﮐﺎﻡ ﻧﻤﯿﺪﻩ ﺫﻏﺎﻟﺶ ﮐﻤﻪ،ﺑﺬﺍﺭ ..
ﻗﻞ ﻗﻞ ﻗﻞ ﻭﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﭼﻘﺪ ﺗﻨﺪﻩ ! ﺑﮕﻮ ﺑﯿﺎﺩ ﻋﻮﺿﺶ ﮐﻨﻪ ! ((:
ﻗﻞ ﻗﻞ ﻗﻞ ﺍﻩ ﺍﯾﻦ ﻗﻠﯿﻮﻥ ﺁﺷﻐﺎﻟﻪ ﺍﺻﻦ ﺑﯿﺎ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﮑﺶ
... ﺑﺎﺑﺎ
حالا پسرا :
قل قل قل قل قل قل قل قل قل قل داداش کامش کمه ذغال بذار
قل قل قل قل قل قل قل قل بازم ذغال بذار (حالا مثل خاور دود میده ها)
قل قل قل قل قل قل قل قل
یک ساعت بعد
قل قل قل قل قل قل قل قل قل قل قل
ماشاالله ریه نیس که !!!!!!
دیدگاه  •   •   •  1392/06/23 - 13:26
roya
roya
گفتم خدایا از همه دلگیرم! گفت :حتی از من ؟

گفتم خدایا دلم را ربودند ! گفت : پیش از من ؟

گفتم : خدایا چقدر دوری ؟ گفت : تو یا من ؟

گفتم : خدایا تنها ترینم ! گفت : بیشتر از من ؟‌

گفتم : خدایا کمک خواستم ؛ گفت : از غیر از من ؟

گفتم خدایا دوستت دارم گفت : بیش از من ؟

گفتم خدایا اینقدر نگو من ! گفت من توام ؛ تو من
دیدگاه  •   •   •  1392/06/23 - 12:48
+2

دختر: می دونی فردا عمل قلب دارم؟


پسر: آره عزیز دلم


دختر: منتظرم میمونی؟


پسر رویش را به سمت پنجره اطاق دختر بر میگرداند تا دختر اشکی که از گونه اش بر زمین میچکد را نبیند


پسر: منتظرت میمونم عشقم


دختر: خیلی دوستت دارم


پسر: عاشقتم عزیزم


 


************




بعد از عمل سختی که دختر داشت و بعد از چندین ساعت بیهوشی کم کم داشت هوشیاری خود را به دست می آورد، به آرامی چشم باز کرد و نام پسر را زمزمه کرد و جویای او شد.


پرستار: آرووم باش عزیزم تو باید استراحت کنی.


دختر: ولی اون کجاست؟ گفت که منتظرم میمونه


به همین راحتی گذاشت و رفت؟


پرستار: در حالی که سرنگ آرامش بخش را در سرم دختر خالی میکرد رو به او گفت: میدونی کی قلبش رو به تو هدیه کرده؟


دختر: بی درنگ که یاد پسر افتاد و اشک از دیدگانش جاری شد: آخه چرا؟؟؟؟؟؟ چرا به من کسی چیزی نگفته بود و بی امان گریه میکرد

دیدگاه  •   •   •  1392/06/23 - 12:12
+5
xroyal54
xroyal54
دیدگاه  •   •   •  1392/06/23 - 12:10
+3
xroyal54
xroyal54
دیدگاه  •   •   •  1392/06/23 - 12:05
+3
چـه اشـتـبـاه بـزرگـی سـت


تـلـخ کـردن زنـدگـیـمـان


بـرای کـسـی کـه در دوری مـا ،


شـیـریـن تـریـن لـحـظـات زنـدگـیـش را سـپـری مـی کـنـد
دیدگاه  •   •   •  1392/06/23 - 12:05
+6
دیدگاه  •   •   •  1392/06/23 - 11:59
+5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ