fingliiiiiiii
وقتی که سکوت خانه دق مرگم کرد.. وابستگیم را به تو باور کردم...
♥ نگار ♥
اتل متل یه مورچه / قدم می زد تو کوچه
اومد یه کفش ولگرد / پای اونو لگد کرد
مورچه پا شکسته / راه نمی ره نشسته
با برگی پاشو بسته / نمی تونه کار کنه
دونه هارو بار کنه / تو لونه انبار کنه
مورچه جونم تو ماهی / عیب نداره سیاهی / خوب بشه پات الهی
…آفرین کوچولو اینو حفظ کن فردا ازت می پرسم
fingliiiiiiii
هرگــاه دیدی خـــــداوند
با وجود گنــاهان
پیوسته به تــــو نعمت می دهد،
به هوش باش که آن ها برای تــــو
نوعی غافلگیری و مــرگ ناگهانی است
fingliiiiiiii
روزی انســان از خــدا پرسید:
خدایــا..
اگر همه چیز در سرنوشت ما نوشته شده
پس آرزو کردن ما چه فایده ای داره؟
و خـــدا
لبخندی زد و گفــت:
شاید نوشته باشم،
هرچــه آرزو کند
" پس ، بهتـرین ها را آرزو کن "