باران گرفته ام به هوای شکفتنت
جاری در امتداد ترک خوردۀ تنت
با اشک های حلقه شده پای گونه هات
با دست های حلقه شده دور گردنت
من متهم به رابطه با واژۀ توام
مظنون به دستکاری گل های دامنت
این گرگ و میش وقت طلوع است یا غروب
در چشم های نیلیِ مایل به روشنت؟!
خوش آنکه حدیث کفر و ایمان نشنید
افسانۀ کافر و مسلمان نشنید
جز جام شراب و دست ساقی نشناخت
جز رای نگار و حرف جانان نشنید
باز آمده نوبهار و من سرگشته
در چنگ تحیرات مضطر گشته
عطار مگر ز خاک سر بر کرده ست
کاین گونه همه جهان معطر گشته؟!