zahra
در کافه تنهایی
برای خریدن عشق هرکه هرچه داشت آورد ، دیوانه هیچ نداشت و گریست ، گمان کردند چون هیچ ندارد میگرید اماهیچ کس ندانست که بهای عشق اشک و بهای اشک گریه است 









