یافتن پست: #را

Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi


خیلی وقتها آدما برای اینکه رو قولشون وایسند قولشون رو زیر پا میزارند تا بتونند روش وایسند !


دیدگاه  •   •   •  1392/05/15 - 01:45
+4
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi
دیدگاه  •   •   •  1392/05/15 - 01:39
+4
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi


مے گويـَنـב قِسمـَتـــ نيستـــ حِکمَتـــ اَستـــ !! خـُבايـا . . . مـَن مـَعنیِ قِسمـَتـ و حِکمَتـــ را نمے دانـَمــ امـآ تـو مـَعنے طاقَتــــ را مے دانـے . . . مـَگــه نــَه ؟؟


دیدگاه  •   •   •  1392/05/15 - 01:25
+3
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi


ﺗﺸﻨﮕــﯽ ﺑﻬﺎﻧـــﻪ ﺑــــــﻮﺩ.ﻣـــﻦ ﻓﻘــﻂ ﺁﺑـــــــ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻟﯿــــــﻮﺍﻥ ﺗـــــﻮ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘـــــﻢ


دیدگاه  •   •   •  1392/05/15 - 01:19
+3
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi


پیش هیچ آدمی به خطاهایت اعتراف نکن........... آدمها جنبه ندارند ............ژست خدایی ..........برایت میگیرند...


دیدگاه  •   •   •  1392/05/15 - 01:17
+3
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi


اینجا حرارت موج میزند ... هوا چه گرم وسوزنده شده است ... وقتی دستانم حرارت وجودت را حس کرد فهمیدم خورشید هم حرارتش ب پای گرمای عشق تو نرسید حتی در کنار یک فنجان داغ* عشق*


دیدگاه  •   •   •  1392/05/15 - 00:49
+3
be to che???!!
be to che???!!
بعضي وقتا بد نيست لب بالاييت رو با لب پايينت آشنا كني، و دهن گراميتو ببندي :| قابل توجه بعضي ها !
دیدگاه  •   •   •  1392/05/15 - 00:47
+6
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi
سوار تاکسی بودم ، دیدم یه دختر خوشگل و سنگین جلو نشسته پیاده شد ، دست کرد تو کیفش ، گفتم مهمون ما باش خانوم خوشگله دیدم از تو کیفش یه قبض در آورد داد به راننده گفت : ” این قبض و بگیر، بابا , وقت برگشتن برو ع[!]ای منم از آتلیه بگیر ” هی سرخ و سفید می شدم ، خواستم جمعش کنم، گفتم : ” دخترتون هستن ، ماشالا چقد حالت چشما و فرم صورتشون شبیه شما بود ” راننده گفت ” بیخود شیرین زبونی نکن ، الان مهمون کردنو بهت نشون میدم…!!!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/15 - 00:45
+4
be to che???!!
be to che???!!

زن وشوهري بيش از 60سال با يكديگر زندگي مشترك داشتند. آنها همه چيز را به طور مساوي بين خود تقسيم كرده بودند. در مورد همه چيز با هم صحبت مي كردند و هيچ چيز را از يكديگر مخفي نميكردند مگر يك چيز:يك جعبه كفش در بالاي كمد پيرزن بود كه از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نكند و در مورد آن هم چيزي نپرسد.



در همه ي اين سالها پيرمرد آن را ناديده گرفته بود و در مورد جعبه فكر نمي كرد. اما بالاخره يكروز پيرزن به بستر بيماري افتاد و پزشكان از او قطع اميد كردند.



در حالي كه با يكديگر امور باقي را رفع رجوع مي كردند پيرمرد جعبه كفش را از بالاي كمد آورد و نزد همسرش برد. پيرزن تصديق كرد كه وقت آن رسيده كه همه چيز را در مورد آن جعبه به شوهرش بگويد. واز او خواست تا در جعه را باز كند. وقتي پيرمرد در جعبه را باز كرد دو عروسك بافتني و دسته اي پول بالغ بر 95 هزاردلار پيدا كرد. پيرمرد در اين باره ازهمسرش سوال كرد.



پيرزن گفت:”هنگامي كه ما قول و قرار ازدواج گذاشتيم مادر بزرگم به من گفت كه راز خوشبختي زندگي مشترك در اين است كه هيچ وقت مشاجره نكنيد. او به من گفت كه هر وقت از دست تو عصباني شدم بايد ساكت بمانم و يك عروسك ببافم.”



پيرمرد به شدت تحت تاثير قرار گرفت. تمام سعي خود را به كار برد تا اشك هايش سرازير نشود. فقط دو عروسك در جعبه بودند. پس همسرش فقط دو بار در طول تمام اين سا هاي زندگي و عشق از او رنجيده بود. از اين بابت در دلش شادمان شد.



سپس به همسرش رو كرد و گفت:”عزيزم، خوب، اين در مورد عروسك ها بود. ولي در مورد اين همه پول چطور؟ اينها از كجا آمده؟”



پيرزن در پاسخ گفت: ” آه عزيزم، اين پولي است كه از فروش عروسك ها بدست آورده ام.”

دیدگاه  •   •   •  1392/05/15 - 00:41
+4
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi


متنفرم از آدمایی که همیشه حضورشون برای ِ تو مث ِ یه دلهره بی پایانه !


دیدگاه  •   •   •  1392/05/15 - 00:41
+3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ