اعتراف می کنم اول دبستان که بودم زنگ تفریح که میشد از ترس اینکه آخر زنگ تفریح نتونم صفو پیدا کنم یکی از هم کلاسیامو نشون می کردم تا آخر زنگ تعقیبش می کردم که صفو پیدا کنم!
اعتراف می کنم سال دوم دانشگاه بودم یه بار خیلی کلاسم دیر شده بود کرایه رو زودتر دادم به راننده بقیه ی پولی که بهم داد پاره بود همزمان می خواستم بگم این پوله پاره ست عوضش کنید هم می خواستم بگم سر قیام دشت پیاده میشم گفتم : آقا ببخشید لطفن سر قیام دشت منو پاره کنید!!!