یافتن پست: #را

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
یه دوست چینی داشم !
ﺑﺮﺍﻯ ﻋﻴﺎﺩتش تو ﺑﻴﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ رفتم و کنار تختش ﺣﺎﺿﺮ ﺷﺪم... دوست چینیم ﺑﻪ من ﮔﻔﺖ:

ﭼﻴﻨﮓ ﭼﻮﻧﮓ ﭼَﻦ ﭼﻮﻭﻥ ﻭوووووووووووووووووووووو ؛ ﺟﺎﻥ ﺩﺍﺩ..!!

ﺑﺮﺍﻯ ﺗﺮﺟﻤﻪ ﺍﻳﻦ ﺟﻤﻠﻪ ﺑﻪ ﻛﺸﻮﺭ ﭼﻴﻦ ﺳﻔﺮ ﻛﺮﺩم...!

و در اون جا از یه مرد چینی معنیش رو پرسیدم و اون مرد چینی به من گفت :

ﭘﺎﺗﻮ ﺍﺯ ﺭﻭ ﺷﻴﻠﻨﮓ ﺍﻛﺴﻴﮋﻥ ﻭﺭﺩﺍﺭ ﻛﺼﺎﻓﻄﻄﻄﻄﻄﻄﻄﻂ :)))
دیدگاه  •   •   •  1392/02/30 - 20:06
+7
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
بساط کرده ام
و تمام نداشته هایم را
ﺑﻪ ﺣﺮﺍﺝ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺍﻡ…
بی انصاف چانه نزن
ﺣﺴﺮﺕ ﻫﺎﯾﻢ …
به قیمت عمرم
تمام شده!!
دیدگاه  •   •   •  1392/02/30 - 19:59
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
اگه قراره با دمپایی ابریِ خیس تو دهنِ کسی‌زده بشه !
اون کسی‌ نباید باشه جز پسری که با صدای بچگونه حرف میزنه . . . !
دیدگاه  •   •   •  1392/02/30 - 19:53
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ازم دوری اما دلت با منه
ازت دورم اما دلم روشنه
توو چشمای تو عکس چشمامه و توو چشمای من عکس چشمای تو
توی این لحظه هایی که دورم ازت،
همه خاطره هامونو خط به خط،
دوباره توو ذهنم نگاه می کنم
دارم اسمتو هی صدا می کنم
کی گفته از عشق ِ تو دست می کشم؟
دارم با خیال تو نفس می کشم
چه حس عجیبی، چه آرامشی
تو هم با خیالم نفس می کشی
می دونم تو هم مثل من دلخوری
تو هم مثل من بغضت رو می خوری
نگاهت پر از حرف و درد دله
ولی خب تموم میشه این فاصله
دوباره مث اون روزای قدیم
که با هم توو بارون قدم می زدیم
از احساس همدیگه حظ می کنیم
زمین و زمان رو عوض می کنیم
کی گفته از عشق ِ تو دست می کشم؟
دارم با خیال تو نفس می کشم
چه حس عجیبی، چه آرامشی
تو هم با خیالم نفس می کشی
می دونم تو هم مثل من دلخوری
تو هم مثل من بغضت رو می خوری
نگاهت پر از حرف و درد دله
ولی خب تموم میشه این فاصله
دوباره مث اون روزای قدیم
که با هم توو بارون قدم می زدیم
از احساس همدیگه حظ می کنیم
زمین و زمان رو عوض می کنیم
ازم دوری اما دلت با منه .
دیدگاه  •   •   •  1392/02/30 - 19:45
+4
محمدرضا تاجوک
محمدرضا تاجوک
به علت گـــــرانی، بانک مرکزی به مناسبت روز ****مـــــــرد ****
کارتهای آفرین،صدآفرین، هزار و سیصد آفرین همسر خوب و نازنین چاپ کرد
1 دیدگاه  •   •   •  1392/02/30 - 19:40
+8
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
یک روز مرگ از زندگی میپرسه چرا مردم تو رو دوست دارن ولی من رو نه؟
زندگی میگه :اخه تو حقیقتی و من یک دروغ
دیدگاه  •   •   •  1392/02/30 - 18:26
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
حکایت بلند درخت ها
بماند
برای بهار
ورق بزن
به اندازه ی یک برگ هم
از افتادن بخوانیم....
آنجا که تیرهای برق
دل درخت را می سوزانند...
و پرنده قصه ی خود را
بر کابل ها
خاموش می نشیند....
دیدگاه  •   •   •  1392/02/30 - 18:22
+4
AmiR
AmiR
خدا کسی هستش تو این دنیات تکیه گاه خوبی برام باشه دارم دیونه میشمااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
1 دیدگاه  •   •   •  1392/02/30 - 18:07
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
عقاب در آغاز پر کشیدن ، پر میریزد

ولی در اوج حتی از بال زدن هم بی نیاز است


همیشه آغاز راه دشوار است
دیدگاه  •   •   •  1392/02/30 - 18:07
+3
roya
roya
در CARLO
سی ثانیه پای صحبت برایان دایسون

فرض کنید زندگی همچون یک بازی است.
قاعده این بازی چنین است که بایستی پنج توپ را در آن واحد در هوا نگهدارید و مانع افتادنشان بر زمین شوید. جنس یکی از آن توپها از لاستیک بوده و باقی آنها شیشه ای هستند. پر واضح است که در صورت افتادن توپ پلاستیکی بر روی زمین، دوباره نوسان کرده و بالا خواهد آمد، اما آن چهار توپ دیگر به محض برخورد ، کاملا شکسته و خرد میشوند.
او در ادامه میگوید : آن چهار توپ شیشه ای عبارتند از خانواده، سلامتی، دوستان و روح خودتان و توپ لاستیکی همان کارتان است.كار را بر هیچ یك از عوامل فوق ترجیح ندهید، چون همیشه كاری برای كاسبی وجود دارد ولی دوستی كه از دست رفت دیگر بر نمیگردد، خانواده ای كه از هم پاشید دیگر جمع نمیشود،‌ سلامتی از دست رفته باز نمیگردد و روح آزرده دیگر آرامشی ندارد
دیدگاه  •   •   •  1392/02/30 - 17:27
+7

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ