یافتن پست: #را

سحر
سحر
گاهی دلم می خواهد...
وحشیانه غرورت را پاره کنم!
قلبت را در مشتم بگیرم و بفشارم.
تا حال مرا لحظه ایی بفهمی.
دیدگاه  •   •   •  1391/01/6 - 21:19
+5
tamanna
tamanna
حرف راست و خوشگل و موشگل
خب حالا که می‌خواستین اسکار بدین چرا حجت و راضیه رو دعوت نکرده بودین؟
اونا هم آدمن...
بچه های اونا هم بچۀ آدمن...
تولۀ سگ که نیستن که...
اِشکالشون... اشکالشون اینه که بلد نیستن خوب حرفشون رو بزنن....
اشکالشون اینه که زود از کوره در میرن...
ولی اینا دلیل نمیشه که...
نادر و سیمین و حجت و راضیه به یه اندازه تو این افتخار سهیم بودن راس نميگم...............
5 دیدگاه  •   •   •  1391/01/6 - 21:03
+11
MoHaMaD
MoHaMaD
منتظره کسی باش که حتی اگر در ساده ترین لباس بودی حاظر باشد تو را به همه دنیا نشان دهد و بگوید این دنیای من است
{-41-}
دیدگاه  •   •   •  1391/01/6 - 20:46
+3
*elnaz* *
*elnaz* *
شک ندارم... سفره ی دلم را که وا کنم ؛ همه سیـــــر می شوند.
دیدگاه  •   •   •  1391/01/6 - 20:42
+4
*elnaz* *
*elnaz* *
آن قدر این بغض های سنگین را فرو دادم معده ام درد گرفته..نمی توناد این همه درد را یک جا هضم کند...
دیدگاه  •   •   •  1391/01/6 - 20:39
+2
مهسا
مهسا
یه شوهرم نداریم وقتی بچه ی سرتقمونو دعوا کرد، بچه مون که حرصش گرفته و ناراحت شده، با بغض (الهی باباش فداش شه) بهمون بگه، مرد قحط بود زن این شدی؟ و وقتی رفت تو اتاقش از خنده ریسه بریم، شوهرمونم بغض کنه !{-54-}{-26-}
دیدگاه  •   •   •  1391/01/6 - 20:39
+5
*elnaz* *
*elnaz* *
وقتي دلت خسته شــد ، ديگر خنده معنايي ندارد فـقـط مي خندي تا ديگران ، غم آشيانه کرده در چشمانت را نـبـيـنـنـد ! وقتي دلت خسته شــد ، ديگر حتي اشکهاي شبانه هـم آرامت نمي کنند فـقـط گريه مي کني چون به گريه کردن عادت کرده اي ! وقتي دلت خسته شــد ، ديگر هيچ چيز آرامت نمي کند به جز دل بريدن و رفتن....
دیدگاه  •   •   •  1391/01/6 - 20:36
+2
*elnaz* *
*elnaz* *
می ترسم می ترسم از این خواب که هر لحظه مرا دورتر می برد و هرچه بیشتر شانه هایم را تکان می دهی بیشتر خواب ساعتی را می بینم که در گورستان زنگ می زند ...
دیدگاه  •   •   •  1391/01/6 - 20:33
+1
*elnaz* *
*elnaz* *
ما سم ِ مار را با پادزهر خنثی می کنیم اما سم ِ کلمات را چه گونه ؟ نمی دانم! حالم خوب نیست! حسین پناهی
دیدگاه  •   •   •  1391/01/6 - 20:30
+2
مهسا
مهسا
دلنوشته دختران مجرد : از کلاس اول خواندیم آن مرد آمد ! آن مرد با اسب آمد ! ما که ترشیدیم ، مرتیکه با خر هم نیامد و باز هم بابا نان داد !{-15-}
دیدگاه  •   •   •  1391/01/6 - 19:56
+6

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ