محمد
دوش می آمد و رخساره برافروخته بود
تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود
...
رسم عاشق کشی و شیوه شهرآشوبی
جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود
عسل ایرانی
تو سکوت میکنی و فریاد زمانم را نمی شنوی ! یک روز من سکوت خواهم کرد و تو آن روز برای اولین بار مفهوم "دیر شدن " را خواهی فهمید.
nahid
آنان كه عقلشان به چشمشان است و فهمشان برده ذليل تاريخ و جغرافي، مخاطب من نيستند.
نيلوفر
باران كه مي ايد
تو را
به جاي چتر با خود مي برم...
عسل ایرانی
خواستم بگويم کيستم ديدم نگويم بهتر است …آنکس که با من مي ماند خود مرا خواهد شناخت و آنکس که نمي ماند همان بهتر که نشناسد مرا
mah3a
افلاطون را گفتند:
چرا هرگز غمگین نمیشوی؟
گفت:
دل بر آنچه نمی ماند، نمی بندم
maryam
چه کسی می گوید که گرانی اینجاست؟
دوره ی ارزانی ست
چه شرافت ارزان
تن عریان ارزان
و دروغ از همه چیز ارزان تر
آبرو قیمت یک تکه ی نان
و چه تخفیف بزرگی خورده ست، قیمت هر انسان
maryam
احتیاط باید کرد!
همه چیز کهنه می شود و اگر کوتاهی کنیم عشق نیز...
بهانه ها جای حس عاشقانه را خوب می گیرند...
maryam
آن قدر مرا سرد کرد، از خودش... از عشق...
که حالا به جای دل بستن یخ بسته ام!
آهای! روی احساسم پا نگذارید،
لیز می خورید!