ronak
من خاطره ی خانه ات را هم از حافظه ی کفش هایم پاک خواهم کرد...
siavash
یکی از دوستان که مدتی پیش به عنوان مدرس در یکی از دانشگاه ها مشغول به کار شده بود از خاطرات دوران تدریسش نقل میکرد:
سر یکی از کلاس هایم توی دانشگاه ، دختری بود که دو ، سه جلسه اول ،ده دقیقه مانده بود کلاس تموم بشه ، زیپ کوله اش رو میکشید و میگفت :
استاد ! خسته نباشید !!!
البته من هم به شیوه همه استاد های دیگه به درس دادن ادامه میدادم و توجهی نمی کردم!
یه روز اواخر کلاس زیر چشمی میپاییدمش ! به محض این که دستش رفت سمت کوله ، گفتم :
خانوم !!! زیپتو نکش هنوز کارم تموم نشده !!!!!
همه کلاس منفجر شدن از خنده ،
نتیجه این کار این بود که دیگه هیچ وقت سر کلاس بلبل زبونی نکرد!!!!
هیچ وقت هم دیگه با اون کوله ندیدمش توی دانشگاه !!!
☺SAEED☻
خدايـــــــا !
دستاني را در دستانم قرار بده
که پاهايش با ديگري پيش نرود ..
☺SAEED☻
تو زن شدی، نه برای در حسرت ماندن یک بوسه ...
برای خلق بوسه ای از جنس آرامش...
تو زن نشدی که همخواب آدم های بیخواب شوی ...
تو زن شدی که برای خواب کسی رویا شوی ...
تو زن نشدی که در تنهایی ات حسرت آغوشی عاشقانه را داشته باشی ...
تو زن شدی تا آغوشی در تنهایی ِ عشقت باشی ...
jalal
ازدواج مثل شهر محاصره شده است: کسانی که داخل شهرند سعی دارند ازآن خارج و آنها که خارج هستند کوشش دارند که داخل شوند!
فرانکلین