یافتن پست: #را

فرزاد
فرزاد
خدایا چنان کن سرانجام کار تو خوشنود باشی و ما رستگار
دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 16:57
+3
مهسا
مهسا
به دوران کودکیت برگرد
کودک که بودی از زندگی چه میدانستی؟
نگاهت معصوم و خندهای کودکانه ات از ته دل
بزرگترین دلخوشیهایت داشتن اسباب بازی دوستت،پوشیدن گفش بزرگترها
و حتی خوردن یک تکه کوچک شکلات
بچه که بودی حسادت،کینه و نفرت در قلب کوچکت جایی نداشت
دوست داشتنت پاک و بی ریا
بخشیدنت با رضایت
چاره ی ناراحتی ات یک لحظه گریستن
و این پایان تمام کدورتها بود
می خندیدی و در دنیای خودت غرق می شدی!
چه شد؟ بزرگ شدی...؟!!!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 16:56
+8
فرزاد
فرزاد
هیچ وقت کاری نکنید عمه یتان تاوان ان را بدهد.
عمه دکتر شریعتی
دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 16:52
+4
ronak
ronak
دوست داشتَنت

معادله اي ست كه ،نفس هايَم را

اثبات مي كند!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 16:40
+5
saeed
saeed
در ظلمات مانده بودم
بوی تو پیچید در دلم
روشن شد همه جا
تو را دیدم
بوی تو رفت و رفت
محبوبه شب ام
کاش
در ظلمات مانده بودم
دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 16:39
+5
مهسا
مهسا
بشمار دانه به دانه اشکهایی را که میریزی..

*کاین اشکها..خون بهای عمر رفته ی من است ..

زمزمه ایی ست مداوم روی لبهایی..

که مدام روی هم میفشارمشان..

تا این بغض لعنتی سر فاش نکند و همچنان تظاهر کنم:من خوبم
دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 16:38
+5
مهسا
مهسا
كاش میشد لاغر کنم خیلی لاغر...
بیست کیلو بشم!
ده کیلو بشم!
نه! ... ...
سنگینه براش...
پنج کیلو شم ...


تا دوباره برم رو " پاهای مــامــانم " بخوابم

مادرم دوستت دارم{-41-}{-35-}{-35-}{-35-}
دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 16:34
+6
saeed
saeed
می توانی بروی قصه و رویا بشوی
راهی دورترین گوشه ی دنیا بشوی
بعد از این ، مرگ ، نفسهای مرا می شمرد
فقط از این نگرانم ، که تو تنها بشوی
دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 16:32
+4
ronak
ronak
چشمها بارانی ,
بغض ها در راهند...
"دوستت دارم" ها...
آه چه کوتاهند!.
دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 16:32
+5
مهسا
مهسا
تمام مزرعه ها را مترسک ها خوردند

بیچاره کلاغ ها که زیر بار تهمت سیاه شدند .
دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 16:31
+5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ