یافتن پست: #را

reza
reza
دیروز همسایه ام از گرسنگی مرد ، در عزایش گوسفندها سربریدند ( شریعتی )
.
.
.
از خداوند چیزی برایت میخواهم که جز خدا در باور هیچکس نگنجد! دکتر شریعتی.
.
.
.
در بیکرانه زندگی دو چیز افسونم کرد ، آبی آسمان که می بینم و میدانم نیست و خدایی که نمی بینم و میدانم که هست.. ( دکتر علی شریعتی )
دیدگاه  •   •   •  1390/12/19 - 19:18
+4
reza
reza
ما ز فردا نگرانیم که فردا چه کنیم زیر این بار گرانیم که جان را چه کنیم تو ز من ثانیه هایی که نه از آن من است میخواهی آتشی را که نه در جان من است میخواهی * روزگار ، روز مرا پیش فروشی کرده دل بیدار مرا پیر خموشی کرده هیچ در دست ندارم که به تو عرضه کنم چه کنم نیست هوایی که دلی تازه کنم ** قصد من نیت آزار نبود جنس من در خور بازار نبود جنسم از خاک و دلم خاکی تر روح من از تو ز من شاکی تر جنسم از رنگ طلا بود و نه از جنس طلا دل گرفتار بلا بود و سزاوار بلا از مسعود فردمنش
دیدگاه  •   •   •  1390/12/19 - 19:15
+4
mehdi
mehdi
و خداوند عینک آفتابی را آفرید

تا پوششی باشد بر چشمان پف آلود

تلی باشد بر موهای وزیده

فیگوری باشد برای تیپ های ناقص

ماله ای باشد برای دماغ های ضایع !
دیدگاه  •   •   •  1390/12/19 - 19:15
+5
سیاهه ای از آسمان
سیاهه ای از آسمان
شب از نیمه گذشت و دل به راه افتاد باز
میان کوچه باغهای تنهایی!
میان خاطرات دل سپردن
کسی را نیست در راهش؟
چرا شمعی.چراغی.نیست این اطراف؟
دیدگاه  •   •   •  1390/12/19 - 19:08
+6
reza
reza
مطمـئن باش که خداوند تو را عاشقانه دوست دارد ؛

چون در هر بهار برایت گل می فرستد و هرروز صبح آفتاب را به تو هدیه می کند.

به یاد داشته باش که پروردگار عالم با این که می تواند در هر جائی از دنیا باشد ، قلــب تو را انتخاب کرده و تنها اوست که هر وقت بخواهی چیزی بگوئی گوش می کند...
دیدگاه  •   •   •  1390/12/19 - 19:07
+6
امیرحسین
امیرحسین
اساسی ترین ضدحالِ دورانِ دانشچویی
دیدگاه  •   •   •  1390/12/19 - 19:06
+6
reza
reza
روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند . آن ها یک روز و یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند .
در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید : نظرت در مورد مسافرت مان چه بود ؟
پسر پاسخ داد : عالی بود پدر !....

پدر پرسید : آیا به زندگی آن ها توجه کردی ؟
پسر پاسخ داد: فکر می کنم !
پدر پرسید : چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت : فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آن ها چهار تا . ما در حیاط مان فانوس های تزئینی داریم و آن ها ستارگان را دارند . حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آن ها بی انتهاست !
در پایان حرف های پسر ، زبان مرد بند آمده بود . پسر اضافه کرد : متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعأ چقدر فقیر هستیم !
دیدگاه  •   •   •  1390/12/19 - 19:01
+4
سحر
سحر
مرگ حقه پراید وسیله است
دیدگاه  •   •   •  1390/12/19 - 18:56
+5
Behdad
Behdad
بدترین شرایط من و تو ارزوی یکی دیگس!
یاس
دیدگاه  •   •   •  1390/12/19 - 18:51
+4
t  @  r  @  n  e
t @ r @ n e
بی بهانه که دوستت دارم

ناشیانه که دوستت دارم

من که لمست نکرده ام ،اما

می زنم حدس بعد یک کاما

بوسه های تو خاصیت دارد

دل برایت اهمیت دارد
دیدگاه  •   •   •  1390/12/19 - 18:51
+4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ