یافتن پست: #را

ebrahim
ebrahim
بعد از حمله ی اعراب مسلمان به ایران، یک عرب از یک مرد پارسی پرسید: چرا زنان شماحجاب ندارند؟ مرد پارسی گفت: حجاب زنان ما پلک چشمانِ...مردان ماست
دیدگاه  •   •   •  1390/12/11 - 18:54
+4
☺SAEED☻
☺SAEED☻
وفاداری؟ خدا بیامرزدش …صداقت؟ یادش گرامی…غیرت؟ به احترامش یک لحظه سکوت…معرفت؟ یابنده پاداش میگیرد…عشق ؟ از دم قسط …واقعا به کجا چنین شتابان؟
دیدگاه  •   •   •  1390/12/11 - 18:53
+3
mah3a
mah3a
گران ترین هدیه به زن توجه است

توجــــــــهی مداوم
.
.
5 دیدگاه  •   •   •  1390/12/11 - 18:51
+5
sasan pool
sasan pool
وقتی گوشی یک دختر جا میمونه!!!!

‫گوشیمو تو ماشین بابام جا گذاشتم از خونه براش زنگ زدم بهش میگم:
- گوشیم تو ماشینت جا مونده
+ میدونم
- زنگ خورد جواب ندیاااا !
+ اخه مگه من بیکارم جواب زنگ گوشی تورو بدم
- خب حالا چرا عصبانی میشه ، کسی زنگ نزد؟
+ نه فقط نازی اس داد گفت غروب میاد دنبالت برین بیرون گفتم وقت نداری سرت شلوغه
- :o واسه چی اینو گفتی ؟ :|
+ چون قبلش به نسترن قول دادم برین خرید
دیدگاه  •   •   •  1390/12/11 - 18:46
+3
☺SAEED☻
☺SAEED☻
آقا یه روز بیاین سر یه ساعت خاص فقط راجع به نماز و قران و اینا مودبانه استاتوس و کامنت بزارین من خانوادمو بیارم تو پیج واسه بازدید...
1 دیدگاه  •   •   •  1390/12/11 - 18:44
+3
سحر
سحر
امان از این پسراااا
دیدگاه  •   •   •  1390/12/11 - 18:38
+7
سحر
سحر
بهترين راه براى ساکت كردن طرف مربوطه
بوس كردنشه ;)
دیدگاه  •   •   •  1390/12/11 - 18:27
+6
mah3a
mah3a
خوشبختی یعنی اینکه؛ خداوند آنقدر عزیزت کند که وجودت آرامبخش دیگران باشد
انشالله که همتون خوشبخت باشید.....
الهی آمین
دیدگاه  •   •   •  1390/12/11 - 18:27
+4
mah3a
mah3a
من کور هستم لطفا کمک کنید ...

روزی مرد کوری روی پله‌ های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد:

من کور هستم لطفا کمک کنید.

روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت. نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود.
او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.

عصر آن روز، روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور صدای قدمهای خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟
روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم. سپس با لبخندی متن تابلو را برای پیرمرد خواند:

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!

وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید. خواهید دید
بهترینها ممکن خواهد شد. باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین
دیدگاه  •   •   •  1390/12/11 - 16:30
+6
mah3a
mah3a
متاسف شدم وقتی ، مردی مرد ، هنگامی که زنش را ، در حال زنا دید!

متاسف شدم وقتی ، زنی ، شوهرش را دوست نداشت ، اما بچه دار شد !

متاسف شدم وقتی ، زنی ، شوهرش را دوست نداشت ، ولی به خاطر بچه هایش ماند!

متاسف شدم وقتی ،پسری، معشوقش را به خاطر پول ، از دست داد !

متاسف شدم وقتی،دختر، به خاطر شهوت نامردان باکرگیش را ،از دست داد!

متاسف شدم وقتی ، مردی ، ناموسش را ، به خاطر مواد ،به حراج گذاشت !

متاسف شدم وقتی ، جوانی ، ایمانش را بخاطر پول ، از دست داد!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/11 - 16:27
+7

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ