یافتن پست: #را

مهسا
مهسا
زندگی كن ولبخند بزن به خاطرآنهایی كه بالبخندت زندگی میكنند.ازنفست آرام میگیرند و به امیدت زنده هستند.و بایادت خاطره می سازند.نمیدانم درزندگیت بهترین چگونه معنامیشود من همان بهترین رابرایت آرزومندم...{-35-}
دیدگاه  •   •   •  1390/12/3 - 20:34
+6
ali rad
ali rad
دختران نینجا
دیدگاه  •   •   •  1390/12/3 - 20:33
+3
امیرحسین
امیرحسین
خداحافظی به سبک ایرانی
:بعد مهمانی از روی مبل بلند میشن میگن خوب آقا زحمت دادیم خداحافظ
دو قدم جلو تر آقا خداحافظ
جلو در آقا خداحافظ
داخل حیاط با صدای بلند آقا تشریف بیارین منزل ما خداحافظ...
جلو در حیاط (ساعت 1 نصف شب)آقا بریم دیر وقته خداحافظ
جلو در ماشین خداحافظ
داخل ماشین خداحافظ
ماشین در حال حرکت بووووووق بوووق یعنی خداحافظ....
.فردا صبح شمسی جون زنگ میزنه به اشرف جون میگهاوا خدا مرگم دیشب نفهمیدم از اعظم جون خداحافظی کردم؟از طرف من ازش خداحافظی کن....
دیدگاه  •   •   •  1390/12/3 - 20:21
+7
شاهین
شاهین
کدومه رو قبول داری؟
5 دیدگاه  •   •   •  1390/12/3 - 20:20
+5
t  @  r  @  n  e
t @ r @ n e
واي تنهام .تنهايي عذاب .دنيا رو سر ادم تنها خراب .{-46-}
1 دیدگاه  •   •   •  1390/12/3 - 20:19
+5
ॐ SərViiiN ॐ
ॐ SərViiiN ॐ
‫خوابهایم
بوی تن تو را میدهند
نکند آن دورترها
نیمه شب در آغوشم میگیری ..‬.
{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}
دیدگاه  •   •   •  1390/12/3 - 20:18
+4
امیرحسین
امیرحسین
دوستان خوب همانند گلهای قالی اند
نه انتظار باریدن باران را دارند
نه دلهره چیده شدن ،
دائمی اند و ماندگار
دیدگاه  •   •   •  1390/12/3 - 20:12
+5
نیوشا
نیوشا
ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﯾﺨﭽﺎﻝ ﮔﺮﺍﯾﯽ
.
.
.
.
.
ﻧﻮﻋﯽ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﺭﻭﺍﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﻓﺮﺩ ﺭﺍ ﺗﺤﺮﯾﮏ
ﺑﻪ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻥ ﺩﺭﺏ ﯾﺨﭽﺎﻝ ﻣﯽﮐﻨﺪ، ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ
ﮐﻪ ﻧﻪ ﺗﺸﻨﻪ ﺍﺳﺖ، ﻧﻪ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻧﻪ
ﺍﺻﻼ ﻣﯿﺪﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﭼﻪ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﺪ ﺍﺯ ﻋﻼﺋﻢ ﺍﯾﻦ
ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻓﺮﺩ ﺍﺯ ﺍﺗﺎﻗﺶ ﺧﺎﺭﺝ
ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺳﺮﮔﺮﺩﺍﻥ ﺭﺍﻩ ﺁﺷﭙﺰﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺩﺭ ﭘﯿﺶ
ﻣﯽﮔﯿﺮﺩ ﺩﺭﺏ ﯾﺨﭽﺎﻝ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯽﮐﻨﺪ، ﭼﯿﺰﯼ
ﺑﺮ ﻧﻤﯿﺪﺍﺭﺩ ﺩﺭﺏ ﺭﺍ ﻣﯽﺑﻨﺪﺩ.
ﺍﯾﻦ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﺑﻪ ﻭﻓﻮﺭ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﻣﺘﻮﻟﺪﯾﻦ
ﺩﻫﻪﻫﺎﯼ ۶۰ ﻭ ۷۰ ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﻣﯽﺧﻮﺭﺩ
دیدگاه  •   •   •  1390/12/3 - 20:04
+5
ronak
ronak
دیگر هوای برگرداندنت را ندارم

هر جا که دلت می خواهد بــــرو

فقط آرزو میکنم وقتی دوباره هوای من به سرت زد

آنقدر آسمان دلت بگیرد که با هزار شب گریه چشمانت باز هم آرام نگیرید
دیدگاه  •   •   •  1390/12/3 - 20:01
+5
parnian
parnian
تو مهد كودك مربيه به يك دختر پنج ساله ميگه: ساراجون، تو شمردن بلدي؟دختره ميگه: آره! باباييم يادم داده!مربيه ميگه: آفرين به تو دختر خوشگل و باباييت!خوب حالا بگو ببينم، بعد پنج چيه؟سارا جون ميگه: شيش!مربيه ميگه: آفرين عزيزم، حالا بگو بعد هفت چيه؟دختره ميگه: هشت!مربيه ميگه: آاافرين! حالا بگو بعد ده چيه؟دختره ميگه: سرباز، بعدیشم میشه بی بی
دیدگاه  •   •   •  1390/12/3 - 19:54
+4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ