یافتن پست: #را

مهسا
مهسا
ما آدما اگه مجازی زندگی کردن رو ازمون بگیرن توی دنیای واقعی دلخوشی برای ادامه دادن به خیلی چیزها رو پیدا نمی کنیم
دیدگاه  •   •   •  1390/11/23 - 16:32
+4
ronak
ronak
دلنوشته دختران مجرد:
از کلاس اول خواندیم آن مرد آمد.آن مرد با اسب آمد. ما که ترشیدیم مرتیکه با خر هم نیامد و باز هم بابا نان داد!
3 دیدگاه  •   •   •  1390/11/23 - 16:30
+6
مهسا
مهسا
نقش یک درخت خشک را در زندگی بازی میکنم نمیدانم که باید چشم انتظار بهار باشم یا هیزم شکن پیر...!!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/23 - 16:29
+4
مهسا
مهسا
نامردانه ترين و کثيفترين چابلوسي زمانيست که يک مرد... براي ارضاي يکي از طبيعي ترين نيازهايش... به دروغ به معصومي ميگويد: دوستت دارم
دیدگاه  •   •   •  1390/11/23 - 16:28
+6
مهسا
مهسا
خدایا ، به من رفیقی بده که با من گریه کند ، دوستی که با من بخندد را خودم پیدا خواهم کرد . . .
دیدگاه  •   •   •  1390/11/23 - 16:26
+6
مهسا
مهسا
ایــــن یـــک فـــاجعه بود . . . یــک فــاجـعـه . . . عـــمـق ایــن درد را زمـــانـی حــس کـردم کــه : وقـــتــی بـی پــروا گــفتـم: انــدکی دلـــگــیرمــــ . . . بــیتـفـکر اولــیــن حـــرف دلــت ایـــن بــود : به درکـــــــــــــ
دیدگاه  •   •   •  1390/11/23 - 16:24
+4
مهسا
مهسا
با فکر او به خواب رفت ، در آغوش دیگری از خواب پرید ...! به یاد او در آغوش دیگری گریست ، دستان او را می خواست تا اشک هایش را پاک کند ، اما دستان دیگری پاک کرد ...! " او هم به خودش ، هم به دیگری ظلم کرد ..."
دیدگاه  •   •   •  1390/11/23 - 16:22
+4
مهسا
مهسا
دلتنگم .... دلتنگ عاشقان دیروز؛ آنهایی که لذت بودن در کنار معشوق را به هزاران نیت پلید نمی فروختند ... !!!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/23 - 16:20
+4
sasan pool
sasan pool
اسم من گم شده است
توی دفترچه ی پر حجم زمان
دیرگاهی است
فراموش شدم
اسم من گم شده است
لا به لای ورق کهنه ی آن لایحه ها
زیر آن بند غریب
پشت انبوهی از آن شرط و شروط
لای آن تبصره ها
اسم من گم شده است
در تریبون معلق شده سخت سکوت
حق من گم شده است
زنگ انشاء
کسی انگار نمی خواست معلم بشود
شأن من گم شده است
شأن من نیست بنالم
شأن من نیست بگویم
زتهی ، ز نبود
یا از این زخم کبود
لیک
رنگ رخساره گواهی دهد از سر درون
از همه رنج فزون ...
دیدگاه  •   •   •  1390/11/23 - 16:17
+4
sasan pool
sasan pool
دیشب دوباره
گویا خودم را خواب دیدم:
در آسمان پر می‌کشیدم
و لا‌به‌لای ابرها پرواز می‌کردم
و صبح چون از جا پریدم
در رختخوابم
یک مشت پر دیدم
یک مشت پر، گرم و پراکنده
پایین بالش
در رختخواب من نفس می‌زد


آن‌گاه با خمیازه‌ای ناباورانه
بر شانه‌های خسته‌ام دستی کشیدم
بر شانه‌هایم
انگار جای خالی چیزی...
چیزی شبیه بال
احساس می‌کردم!


قیصر امین پور
دیدگاه  •   •   •  1390/11/23 - 16:11
+4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ