یافتن پست: #را

محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
سر کلاس راهنمایی رانندگی نشسته بودم .کلاس گرم بود و همه خیس عرق شده بودند . به مسئول کلاس میگم : ببخشید خانم میشه کولر رو روشن کنید میگه :گرمه. گفتم: پـَـ نـَـ پـَـ هممون از خجالت خیس عرق شدیم.
دیدگاه  •   •   •  1390/10/18 - 22:52
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
دیشب دختر خالم خیلی گریه مدکرد نمیذاشت بخوابم به مادربزرگم یه قصه براش بگو تا اروم شه گفت مثله قصه ی شاه پریون گفتم پـَـ نـَـ پـَـ قصه هفت دراکولا در شبو تعریف کن که دیگه اصلا نخوابه
دیدگاه  •   •   •  1390/10/18 - 22:51
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
توی سلمونی نشسته بودم که یکدفعه یه مرد کچله امد تو. آرایشگر با نیشخند بهش گفت: امدی آب بخوری؟ مرد گفت: پـَـ نـَـ پـَـ امدم موهام کوتاه کنی
دیدگاه  •   •   •  1390/10/18 - 22:51
+2
ronak
ronak
گــــفته باشــــم !.!.! گاهی تنهایی آنقدر قیمت دارد که درب را باز نمی کنم! حتی برای "تو"... که سالها منتظرت بودم..!
2 دیدگاه  •   •   •  1390/10/18 - 22:50
+2
ronak
ronak
اگه جرات می کنی یه بار دیگه بیا تو قلبم هی ی ی ی ی س دیگه هیچی نگو و و و گم شو برو دورت بگردم
1 دیدگاه  •   •   •  1390/10/18 - 22:49
+2
ronak
ronak
همیاری در حوادث در ایران!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/18 - 22:47
+2
ronak
ronak
امــروز مــــے چـ‌یــ‌دَم پــازل های دِلـــ♥ــــم را دیــ‌دَم کــامِـ‌ل نـ‌‌مـے شــ‌وَد ... بــے یـــادِ تـــ♥ـــ‌و . . .
دیدگاه  •   •   •  1390/10/18 - 22:37
+2
ronak
ronak
گریان شده. همچو دختری کوچک پایش را ب زمین می کوبد و تمام تو را می خواهد دلم...............!!!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/18 - 22:36
+2
ronak
ronak
حل شده ام مثل یک معما راست می گفتی که خیلی ساده ام ...
دیدگاه  •   •   •  1390/10/18 - 22:35
+2
ronak
ronak
آخ عشقم... چه زیبا اجرا میکنی… خط به خطه تمام گفته هایم را… خواسته هایم را… منتها برای دیگری...!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/18 - 22:34
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ