بابام داشت با عصبانیت نصیحتم می کرد منم داشتم چایی میخوردم یه دفعه گفت تو چیکاره ای ؟ منم با جدیت تمام چاییو بهش نشون دادم گفت : من یک کاپیتان هستم هیچی دیگه 4 روزه به لطف مادرم تو راهرو میخوابم
در زندگی برای هر آدمی از یک روز از یک جا از یک نفر به بعد . . . ! دیگر هیچ چیز مثل قبل نیست نه روزها ، نه رنگ ها ، نه خیابان ها همه چیز می شود " دوست داشتن "
به بابام میگم اگه من یه روز سکته مغزی کردم ، اعضا ی بدنمو اهدا کنین !!! برگشته میگه برو بابا تو مغزت کجا بود که بخواد سکته هم بکنه ؟! به فکر یه راه دیگه باش !!!







1393/01/15 - 18:35سلام خانمی خوبی
1393/01/15 - 18:36باصحبت حل میشه عزیزم چرا خشونت
1393/01/15 - 18:36سلام خانمی
1393/01/15 - 18:38سلام نگار جونم...
1393/01/15 - 18:39سلام مریم بانو..