یافتن پست: #رو

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
خاطرات چقدر عجیبند... گاهی گریه میکنم به یاد روزهایی که باهم میخندیدیم
دیدگاه  •   •   •  1392/07/2 - 12:05
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
آدم وﻗﺘﯽ ﭼﻨﺪﺗﺎ ﻋﻄﺮ رو ﺑﻮ ﻣﯿﮑﻨﻪ دﯾﮕﻪ ﺷﺎﻣﻪ اش ﺑﻮی ،
ﻋﻄﺮ ﺑﻬﺘﺮ دﯾﮕﻪ ای رو ﺗﺸﺨﯿﺺ ﻧﻤﯿﺪه .
آدﻣﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺻﺪ ﻧﻔﺮ می پره ﻫﻢ دﯾﮕﻪ ﻋﺸﻖُ ﺗﺸﺨﯿﺺ ﻧﻤﯿﺪه!!!
دیدگاه  •   •   •  1392/07/2 - 12:04
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
از جمله سرگرمیای مامانم اینه که تو خونه بگرده و از این و اون بپرسه اگه اینو نمیخوای بندازم دور …
همین روزاس که بزارتم دم در !
دیدگاه  •   •   •  1392/07/2 - 12:01
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
خونتون بغل مدرسه دخترونه ابتدایی با ناظم جیغ جیغو نباشه صلوات!!!
دیدگاه  •   •   •  1392/07/2 - 12:00
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ﯾﻪ دوس پسر ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ....
.
.
.
.
.
.
.
...
ﺍﺯﻣﻮﻥ ﺑﭙﺮﺳﻪ ﻏﯿﺮ ﺍﺯ ﻣﻦ ﭼﻨﺪ تا دوس پسر داشتی
ﻣﺎﻡ ﺑﻬﺶ ﺑﮕﯿﻢ ﻋﺰﯾﺰﻡ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ دوس پسر داشتم
، ﻣﻬﻢ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ
ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﯾﻪ ﻧﻔﺮﻭ الان دارم !
ﺑﻌﺪ ﺍﻭﻧﻢ ﺫﻭﻕ ﻣﺮﮒ ﺑﺸﻪ، ﭘﺮﻭﺍﺯ ﮐﻨﻪ ﻭ ﮔﯿﺮ
ﮐﻨﻪ ﺗﻮ ﭘﻨﮑﻪ ﺳﻘﻔﯽ
ﺗﯿﮑﻪ ﺗﯿﮑﻪ ﺷﻪ ﺑﻤﯿﺮﻩ ﺍﺯ ﺷﺮﺵ ﺭﺍﺣﺖ ﺷﯿﻢ
دیدگاه  •   •   •  1392/07/2 - 11:59
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
کلمات گـــــــــــاهی بار معنایی خود را از دست می دهند

این روزها "دوستت دارم" ها

دیگر قلب کســــــــــی را به تپش وا نمیدارد
...
و گونه کسی را سرخ نمیکند

می گویـــــــــم :

مشکل از دوست داشتن نیست

مشکل از تکـــــــــرار است...
دیدگاه  •   •   •  1392/07/2 - 11:56
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
اگر عمو زنجیر باف همون اول که بهش گفتن زنجیر منو بافتی میگفت نه, دیگه مجبور نمیشد آخر کار صدای گاو و خروس و سگ از خودش دربیاره ...
ملت فهم ندارن اصن . .
دیدگاه  •   •   •  1392/07/2 - 11:51
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
میگن خوشگلی و خوشتیپی هزارتا دردسر داره ولی دروغ میگن !
من که تا حالا مشکلی برام پیش نیومده …:
دیدگاه  •   •   •  1392/07/2 - 11:50
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

باز پاییز است...
باز این از غمی دیرینه لبریز است...
باز می لرزد به خود سرشاخه های بید سرگردان
باز می ریزد فرو بر چهره ام باران
باز رنجورم٬
خداوندا...
پریشانم
باز می بینم که بی تابانه گریانم
باز پاییز است...
باز این دنیا غم انگیز است...
باز پاییز است وهنگام جدایی ها٬
باز پاییز است و مرگ آشنایی ها...
پ.ن:غم هایت را به باد بسپار
پاییز است......
می ریزد!!
دیدگاه  •   •   •  1392/07/2 - 11:46
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
زندگیِ من آرام می گذشت. اتفاقی نمی افتاد..! تا این که سکوتی تمامِ وجودم را دگرگون کرد! بی صدا آفتابی شد.. و دستِ مرا گرفت و به راهِ نوشتن کشید! آری سکوت! سکوتی که مشحونِ تحمل هاست.. سکوتی که از دنیا بریده است! کاش نبود.. اما وجودِ من آن را شدیدتر می کند. آی..! ای سکوتی که بی رحمانه مرا غرقِ محبت می کنی! نمی خواهم.. محبت نمی خواهم! آی صدای آشنا!... بد آمدی..چند روزی جرقه زدی رفتی. تماشای تو وقت می خواست گوشِ من پاسخی ندید دلم می خواهد صدایت را بشنوم.. همین!
دیدگاه  •   •   •  1392/07/2 - 11:43
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ