و خــدا و...
و شادم به وسعت دنیــا...
شکر...
شکــر...
شکــــر...
« .... من خواب نیستم !
خاموش اگر نشستم، مرداب نیستم
روزی که برخروشم و زنجیر بگسلم؛
روشن شود که آتشم و آب نیستم! »
(نجیب زاده)
خدامونو صدا کنیم
که آسمون بباره
فراوونی بیاره
ازش بخوایم برامون، سنگ تموم بذاره
راه های بسته وا شه
هیچ کی غریب نباشه
صورت و شکل هیچ کس، مردم فریب نباشه
شفا بده مریض رو
خط بزنه ستیز رو
رو هیچ دیوار و بومی، نخونه جغد شومی
دعا کنیم رها شن، اونا که توی بندن
از بس نباشه نا اهل، زندونارو ببندن
خودش میدونه داره، هرکسی آرزویی
این باشه آرزومون، نریزه آبرویی
سیاه و سفید یه رنگ بشه
زشتی هامون قشنگ بشه
کویرها آباد بشن
اسیر ها آزاد بشن ....
خيالم در بلندي هاي پرواز،
ز تلخي هاي پايان، مي رسيدم-
به شيرينِ شگفتي هاي آغاز !
(فریدون [!])