یافتن پست: #رو

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
امروز بابابزرگم زنگ زده خونه با من صحبت ميکنه
يهو برگشت بهم گفت : نميدونم چي شده تازگي ها خيلي آشغال شدي!!!!!!!!!!
من :جان!!!!!!!!!!! چي کار کردم مگه؟؟؟
ميگه: کاري نکردي عزيزم زنگ زدم به موبايلت آشغال بود!!
من :|
دیدگاه  •   •   •  1392/06/10 - 22:37
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

مامانم داشت کوفته قلقلي درست ميکرد (ظرفي که قلقليا رو مي گداشت داخلش کوچيک بود) ديدم داره با خودش حرف ميزنه گفتم چي ميگي با خودت؟
گفت دارم به قلقليا ميگم مسجدي بشينين همه تون جا شين


:))))))
دیدگاه  •   •   •  1392/06/10 - 22:36
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
امروز رفته بودم پشت بوم كه آنتن تلويزيونون رو تنظيم كنم، با موبايلم شماره خونه رو گرفتم به بابا ميگم: الو، بابا خوبه؟
بابا هم ميگه : مرسي همه خوبن شما خوبين؟
خانواده خوبن؟
ببخشيد بجا نياوردم.
دیدگاه  •   •   •  1392/06/10 - 22:35
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
يارو 95 سال عمر کرده بعد که مي ميره مينويسن: به ديدار حق شتافت !! خو اين کجاش شتافته؟ اينو که به زور بردن
والااااا
دیدگاه  •   •   •  1392/06/10 - 22:33
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
به نقل از دوستان

چند وقت پيش تولدم بود
جشن گرفته بوديم دختر خواهرم 4 سالشه گفت دايي
 امین ميخوام به مناسبت تولدت برات شعر بخونم اين شعر تقديم به تو
قيافه من در اون لحظه: ^_^
گفتم بخون دايي
گفت:
سلام سلام عزيزم
گوساله تميزم
دمبت سفيد و آبي
پشکل نريز رو قالي


من :|
خواهر زاده ام ^_^
خونواده : =))))


 
دیدگاه  •   •   •  1392/06/10 - 22:31
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
بابابزرگم باغ داره  امروز واسمون گوجه اورده بود، برگشته به مامانم ميگه:
گوسفندام ديگه گوجه نميخورن اوردم واسه شما:|
دیدگاه  •   •   •  1392/06/10 - 22:30
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

تکرار پشت تکرار، من، تو، شراب، بوسه


یک عشق آتشین بار، من، تو ،شراب، بوسه


این بوسه چندمین است؟من چشم میگذارم


تو عاشقانه بشمار من ،تو، شراب، بوسه


امروز روز خوبیست آب از سر من و تو 


دیگر گذشته انگار، من، تو، شراب، بوسه


روح هزار عاشق ،در ما حلول کرده


خیام ،شمس،عطار،من، تو، شراب، بوسه


بی چشم های مستت،بازار گرم این عشق


میماند بی خریدار،من، تو، شراب، بوسه


از تو غزل نوشتم ،خوشبختی مسلّم


با این ردیف اینبار،من، تو، شراب، بوسه
دیدگاه  •   •   •  1392/06/10 - 22:29
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دختره همسایمون 14 سالشه بابا و مامانش رفتن شمال ، امشب پارتی گرفته منم دعوت کرده
اونوقت من شبایی که خونه تنهام همه لامپا رو روشن میزارم ، صدا تلویزیونم زیاد میکنم ، با خودم بلند بلند حرف میزنم میخندم که ینی چند نفر تو خونن ، دزد نیاد :|
دیدگاه  •   •   •  1392/06/10 - 22:27
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
یه روزایی دلم غریبی میکنه...!
گیرِ خاطراتیِ که روی بند دل گیره زدم...!
تا خشک بشه..!
تا ذخیره ی روزای ِبارونی بشه...!
روزایی که دستم به جایی
به بودنی....
بند نیست!
دیدگاه  •   •   •  1392/06/10 - 22:26
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
مـی دآنـی , یـکــ وَقــت هــآیـی بـــآیــَد روی یـکــ

تــِکــه کــآغـذ بــنویـسی

" تــَعطــیل استــ"

و بچــسبــآنی پـُشـتــ شــیشه افـکآرتـ ــ

بــآید بــه خــودتــ اسـترآحـت بــدَهی

درآز بِــکشی

دستــ هـآیـتــ رآ زیــرِ سـَر بـُگذاری

بـه آسمـآن خــیره شـَوی

و بـی خیـآل سـوتــ بزنـی

و دَر دلــت بـخندی بـه تـَمام افــکآری کـه

پـُشت شـیشه ذهنــت صـَف کــشیده اند!!!
دیدگاه  •   •   •  1392/06/10 - 22:24
+4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ