saeed
در ظلمات مانده بودم
بوی تو پیچید در دلم
روشن شد همه جا
تو را دیدم
بوی تو رفت و رفت
محبوبه شب ام
کاش
در ظلمات مانده بودم
saeed
انسانم!
ساکت، چون درخت سیب!
گسترده، چون مزرعه یونجه!
و بارور، چون خوشه بلوط!
به جز خداوند،
چه کسی شایسته پرستش من خواهد بود؟!!
saeed
می توانی بروی قصه و رویا بشوی
راهی دورترین گوشه ی دنیا بشوی
بعد از این ، مرگ ، نفسهای مرا می شمرد
فقط از این نگرانم ، که تو تنها بشوی
maryam
یادمان باشد حرفی نزنیم که به کسی بر بخورد
نگاهی نکنیم که دل کسی بلرزد
خطی ننویسیم که آزار دهد کسی را
یادمان باشد که روز و روزگار خوش است وتنها دل ما دل نیست
ronak
کبوترمی خندید به اینکه
چرا من هرروز بی هیچ پولی برایش دانه می پاشم ،
من می گریستم به اینکه حتی کبوتر
هم محبت مرا از سادگی ام میپندارد.
saeed
اگر یک روز هیچ مشکلی سر راهم نبود ، میفهمم که راه را اشتباه رفته ام . .