♥ نگار ♥
تو تلوزیون داشت میگف با۱۰۰۰صلوات در شبه جمعه گناهاتون بخشیده میشه گودزیلای ۶سالمون رفت تسبیح اورد شروع کرد صلوات فرستاد گفتم بفرستبگو خدایا گناهای داداشمو ببخش
گفت نه خودم بزرگ شم میخوام گناه کنم دارم برا اون موقم میفرستم
اصا فکم چسبیده بود زمین
♥ نگار ♥
اومدم کاره امروزمو بندازم فردا... . . . . . . . . . . . . . . . بلند انداختم... رفت پس فردا
♥ نگار ♥
این سربازای گروگان که آزاد شدن حالا باید برن دنبال ادامه سربازی و دنبال کار، ازدواج و خونه وماشین و پوشک بچه،
بعد اون موقع آرزو میکنن دوباره برگردن پیش جیش العدل
♥ نگار ♥
خونه دوستم همه چیش هوشمنده
از تنظیم دمای خونه گرفته تا تنظیم نور
بعد تنها هوشمندی خونه ما اینه که
لامپ دستشویی رو روشن کنی،هواکش هم روشن میشه
♥ نگار ♥
ﺑﺎﺑﺎﻡ ﺩﺍﺷﺖ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻣﯿﮕﻒ :ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ
ﺭﻓﺘﻢ ﺑﺎ ﻣﺎﺩﺭﺗﻮﻥ ﻋﻘﺪ ﮐﺮﺩﻡ ﺷﺐ ﮐﻪ ﺍﻭﻣﺪﯾﻢ ﺧﻮﻧﻪ،
ﺩﺧﺘﺮﺍﯼ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﻫﺎ ﺑﺎ ﺳﻨﮓ ﺷﯿﺸﻪ ﺧﻮﻧﻤﻮﻧﻮ ﺷﮑﺴﺘﻦ :
)))))) ﻗﯿﺎﻓﻪ ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ : |: |: |:ﺍﻻﻥ ﺩﻗﯿﻘﺎ 3 ﺭﻭﺯﻩ ﻧﻪ ﺷﺎﻡ
ﺩﺍﺭﯾﻢ ﻧﻪ ﻧﺎﻫﺎﺭ ﻧﻪ ﺻﺒﺤﺎﻧﻪ، ﺑﺪﺑﺨﺘﯿﻢ |:
♥ نگار ♥
سوار تاکسی شدم دیدم پولموجا گذاشتم
گفتم چی کار کنم؟؟ یه جعبه خالی پیدا کردم به راننده تاکسی دادم. یارو جعبه رو باز کرد دید خالیه!! گفت از امین آباد فرار کردی
گفتم نه من پول نداشتم هزار تا بوس برات گذاشتم
از دیروز تا الان با قفل فرمون دنبالمه