یافتن پست: #رو

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
مورد داشتیم پسره رو در حال گریه دیدن…
بهش گفتن: چرا داری گریه میکنی؟
گفته: زنم بهم خرجی نمیده!
دیدگاه  •   •   •  1392/10/19 - 18:21
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
قبلنا خوشکل اونی بود که شبیه فرشته ها بود ، الان خوشکل یعنی


قیافه سوخته و موی بلوند ابرو شیطونی و .. شبیه جادوگر شهر اوز که افتاده تو لوله بخاری
دیدگاه  •   •   •  1392/10/19 - 18:20
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم،
تا خم کوچه بدنبال تو لغزید نگاهم،
تو ندیدی!
نگهت هیچ نیفتاد براهی که گذشتی .
چون در خانه ببستم ،
دگر از پای نشستم ،
گوئیا زلزله آمد ،
گوئیا خانه فرو ریخت سر من

بی تو من در همه شهر غریبم
بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدائی
برنخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی

تو همه بود و نبودی ، تو همه شعر و سرودی
چه گریزی ز بر من ؟
که ز کویت نگریزم
گر بمیرم ز غم دل ،
به تو هرگز نستیزم
من و یک لحظه جدائی ؟
نتوانم ، نتوانم

بی تو من زنده نمانم ...
دیدگاه  •   •   •  1392/10/19 - 18:11
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
اگه پنج تا دونه لواشک داشته باشم و دوستم دو تاش رو برداره
من میمونم و یه دوست مرده و پنج تا دونه لواشک
درس حساب کردم !؟:D:D
2 دیدگاه  •   •   •  1392/10/19 - 13:45
+6
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
عاقا ﻣﺎ ﺑﻌﺪ ﺷﻮﻧﺼﺪ ﺩﻫﻪ ﺯﻧﺪﮔﺎﻧﯽ، ﺗﺎﺯﻩ ﺩﺭﯾﺎﻓﺘﯿﻢ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺳﻨﺪﯼ ﭼﯽ میگن
ﻣﯿﻔﺮﻣﺎﻥ :ﺍﻣﺸﻮ ﺷﻮ ﺷﻪ ﻟﯿﭙﮏ ﺭﯼ ﻫﯿﺮﻭﻧﻪ...
ﻟﯿﭙﮏ =ﻗﻄﺐ ﻧﻤﺎ
ﺭﯼ=ﺭﻭ
ﻫﯿﺮﻭﻥ=ﺑﺮﺍﺯﺟﺎﻥ
ﻫﯿﺮﻭﻥ :جنوب ﺑﻮﺷﻬﺮ
ﺧﺪﺍیی ﺍﻭﻧﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻓﮏ ﻣﯿﮑﺮﺩﻥ ﻣﯿﮕﻪ " ﻟﯿﭙﮏ لی لی ﻟﻮﻧﻪ " لایکو بزنن
دیدگاه  •   •   •  1392/10/19 - 13:43
+6
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
اینایی ک به یکی دست میدن ... به یکی پا میدن ... به یکی دل ،

اینارو اذیت نکنین ، اینا کارت اهدا عضو دارن کثافتا ..! :))
دیدگاه  •   •   •  1392/10/19 - 13:34
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیشب اومدم خود کشی کنم رفتم از سوپر سره کوچمون تیغ خریدم
رفتم نشستم تو حموم، وقتی که اومدم تیغ رو بکشم رو رگم
یه هو دیدم که خودمون تو حموم تیغ داریم
اینقدر اعصابم خورد شد که هیچی دیگه، خود کشی نکردم
دیدگاه  •   •   •  1392/10/19 - 13:27
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
باباچرابچه های ترم بالایی وقتی میفهمن ترم اولی هستیم انقده قیافه می گیرن واسه ادم؟خوچیه؟عایاکاری بدی کردیم؟عایاجرم محسوب میشود؟اصن همین خودت که داری میخندی خدایی ازترم6شروع کردی؟؟؟؟والا...
دیدگاه  •   •   •  1392/10/19 - 13:21
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

پسره داشت بدو بدو از پله ها پایین میرفت که تو پاگرد پله دید دختر همسایه داره زور میزنه یه چمدون گنده رو ببره پایین.
پسر : کمک میخوای؟
دختر : ممنون!
پسر چمدونو بلند کرد! 70 کیلویی بود! کم نیاورد، مثل قاطر 4 طبقه رو دویید و رفت پایین.

به پارکینگ که رسید دید دختره هنوز بالای پله هاست و از لای نرده ها داره با تعجب نگاش میکنه!
پسر : میخوای ببرم بیرون خونه؟
.
دختر: راستش داشتم میبردم بالا ...

دیدگاه  •   •   •  1392/10/19 - 13:19
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
طرف نوشته بود که:

من یه گوگل واسه مغزم لازم دارم یه آنتی ویروس هم واسه دلم

یکی کامنت گذاشته بود:

پس یه فتوشاپ هم واسه قیافت بذار!
دیدگاه  •   •   •  1392/10/19 - 13:15
+3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ