یافتن پست: #زندگـــ

Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi
هی لعــــــــــنتی…

آن طــــــــور هم که تـــــــــــو فکر می کنی نیـــــــــست…

شـــــــــــاید روزی عاشقت بودم….روزی…!!!

ولی ببین بــــــــــی تو؛

هــــــــــــم زنـــــــ♥ـــــــــده ام….

هم زنـــــــــ♥ـــــــــدگی می کنم…

فقطــــــــ گاهـــــی در این میــــــــان

“یادت”

زهــــــــــــــر می کند به کامم زندگـــــ♥ـــــی را…
دیدگاه  •   •   •  1392/08/11 - 21:33
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ﻓﯿﺴــــــــﺒﻮﮎ ﺩﺍﺭﯼ؟
ﺑﻠﻪ

یاهــــــــــــو چی؟
ﺁﺭﻩ

نیـــــــــــــم باز؟
ﺍﻭﻧﻢ ﺩﺍﺭﻡ

وی چـــــــــــت؟
ﺑﻠﻪ

اســــــــــــکایپ ﭼﻄﻮﺭ؟
ﺍﻭﻧﻢ ﺩﺍﺭﻡ

ﺯﻧﺪﮔـــــــــــــﯽ ﭼﯽ؟

ﻧﻪ ﻭﺍﻻ ﺩﻣﺖ ﮔﺮﻡ ﻟﯿﻨﮑﺸﻮ ﻭﺍﺳﻢ ﻣﯿﻔﺮﺳﺘــــــــﯽ؟؟؟
دیدگاه  •   •   •  1392/08/2 - 22:56
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/08/1 - 16:22
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
عاشق که باشــی خواب هــم دلنشــینه...


دوس داری چشمــاتو روی تمــام واقعیــت ها ببنــدی


و تــوی خــواب ببینیــش...اونجــور که دلــت میخواد


ببینیــش...


دور از تمــام واقعیــت ها...


اونوقتــه که تــوی خــواب باهـاش زندگـــی میکنــی...
دیدگاه  •   •   •  1392/07/27 - 20:48
+6
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/07/27 - 20:37
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
از زندگـــــی کسی حذف شدم ؛ کــــه برای داشتنش خیلی ها را از زندگــــــی ام حذف کرده بودم . . .
(حرف دل خودمم بودا)
دیدگاه  •   •   •  1392/07/24 - 20:13
+5
xroyal54
xroyal54
در روزگــــــار های قدیــــــم جزیـــــــــــــره ای دور افتاده بود که
همه ی احـــــــساسات در آن زندگـــــــــی می کردند.
شـــــادی، غــــــم، دانــــــش، عــشــــــق و باقی احـــــساسات.
روزی به همه ی آنها اعلام شد که جزیره در حالِ غرق شدن است!!
بـنــــابـــرایـــــن هریــــک شــروع به تعــمـــیر قایــقـهایشان کردند.

امـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا..
اما عشـــق تصمیم گرفت که تا لحظه ی آخـــر در جزیره بماند!
زمانیکه دیگر چیزی از جزیره روی آب نمانده بود، عشق تصمیم گرفت تا
برای نجــــــــات خــــود از دیـــــــــــــگران کـــمــکـــــ بخواهد.
در همین حال او از ثروت که با کشتی باشکوهش در حال گذشتن از آنجا بود
کــــــــــــمــــــکــــــــــــــــــــ خواســـتـــــــــــ !!

" ثروت، مرا هم با خود می بری؟؟؟!! "
ثروت جواب داد: نه نمی توانم! مقدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست،
که من دیگر جایی برای تو ندارم.
عشق تصمیم گرفت از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد!

" غرور، لطفا به من کمک کن! "
" نمی توانم عشق! تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی! "
پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود کمک خواست!

" غم، لطفا مرا با خود ببر! "
" آه عشق؛ آن قدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم! "
شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غرق در خوشحالی بود که
اصلا متوجه عشق نشد!

ناگهان صدایی شنید:
" بیا اینجا عشق! من تو را با خود می برم! "
صدای یک بزرگتر بود؛

عشق آن قدر خوشحال شد که فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد!
هنگامی که به خشکی رسیدند، ناجی به راه خود رفت!
عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است،
از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود پرسید:

" چه کسی به من کمک کرد؟؟؟ "
دانش جواب داد: " او زمان بود! "
" زمان؟؟!!! اما چرا به من کمک کرد؟؟؟!! "
دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد:
" چون تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند! "
دیدگاه  •   •   •  1392/07/17 - 20:53
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
نـمی دانــــــم چه کســـــی ! دســت اتفــاق هـای خــــــوب زندگــــی ام را گرفــت که دیگـــــــر نـمی افتنـــد.....!
دیدگاه  •   •   •  1392/07/17 - 19:36
+3
xroyal54
xroyal54
دیدگاه  •   •   •  1392/07/16 - 00:30
+7
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/07/8 - 22:12
+7
صفحات: 2 3 4 5 6 پست بیشتر

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ