یافتن پست: #زندگی

محمد
محمد

فقط کسانی که زیاد #گریه کرده اند می توانند اَرزش ِ #زیبایی-هایِ-زندگی را درک کنند ، و از تهِ دل #بخندند.. گریه کردن #آسان است ، اما #خندیدن سخت !... این #حقیقت را خیلی زود می فهمی ...!
دیدگاه  •   •   •  1392/09/4 - 20:05
+3
محمد
محمد
دخدره هیکلش اندازه پاندای کونگ* فو کاره ها
اونقد که با 2تا آفتابه هم پایین نمیره ها
اونوقت توپروفایلش نوشته: "آنقدر ظریفم ، که با یک نگاه بی* محبت میشکنم ...
"عزیزم شما با تبـر نادرشاه افشار هم نمی*شکنی !برو با خیال راحت به زندگیت برس !!
دیدگاه  •   •   •  1392/09/4 - 20:01
+3
محمد
محمد
دوست من!
همیشه رو به نور بایست،اگر میخواهی تصویر زندگی ات سیاه نیوفتد...
همیشه خودت را نقد بدان،اگر میخواهی کسی تو را به نسیه نفروشد...
سعی کن استاد تغییر باشی،نه قربانی تقدیر...
در زندگیت به کسی اعتماد کن که بهش ایمان داری،نه احساس...
و هرگز بخاطر مردم تغییر نکن! این جماعت هر روز تورا جور دیگر میخواهند...
مردم شهری که همه در آن میلنگند،به کسی که راست راه میرود میخندند...!!!!
دیدگاه  •   •   •  1392/09/4 - 19:49
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/09/4 - 19:48
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

خوشبخت باشید.

همان کسی باشید که می خواهید.

اگر دیگران آن را دوست ندارند، بگذارید نداشته باشند.

یادتان باشد “خوشبختی یک انتخاب است.

” زندگی، راضی نگه داشتن همه نیست."

دیدگاه  •   •   •  1392/09/4 - 19:31
+4
zohre
zohre

شباهت های انکار ناپذیر میان خدمت سربازی و زندگی زناشویی آنقدر زیاد است که از دیرباز ، در اکثر کشور های دنیا خدمت سربازی اجباری را قرار دادند تا تمام افراد ذکور جامعه ، قبل از افتادن به دام ازدواج برای ۲ سال طعم زندگی مشترک را بچشند.

دیدگاه  •   •   •  1392/09/4 - 13:14
+4
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi
اینایی که یهو باهات بد میشن؛اینا رو اذیت نکنید ..! اینا یه آدم جدید اومده تو زندگیشون البته لازم به ذکره که بگم : اینا 10یو ثن ؛ 10یو ث !
دیدگاه  •   •   •  1392/09/4 - 11:36
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
گذشته ای که حالمان را گرفته است
آینده ای که حالی برای رسیدنش نداریم
و حالی که حالمان را به هم میزند...
چه زندگی خوبی!!!
دیدگاه  •   •   •  1392/09/3 - 20:41
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/09/3 - 20:34
+4
محمد
محمد

من یک نیم مَردم؛با تمام دلواپسی های مردانه،
از وقتی که فهمیدم باید مرد باشم؛دیدم ابتدا بایستی یک حوّا داشته باشم؛
یکی که بتواند روی عرض شانه هایم،طول زندگی اش را طی کند،
یکی که بتوانم روی نازکانه ی شانه هایش،سر سایم و دمی بیاسایم؛
حوّای من..
نه می دانم کجاست؛نه می دانم کیست،فقط..
هرکجا می تواند باشد؛هر کسی می تواند باشد؛
از جنس ترنّمی تازه؛از جنس یک بانو
من...
یا حوّایم از آسمان آمده،تازه از راه می رسد و می بیندم،
یا مدّتی بی من؛روی این زمین زیسته و می یابمش،
یکیست..
یعنی باید که یکی باشد؛این رسم دلدادگیست و..
نه من؛نه هیچکس نمی تواند تغییر دهد این رسم خوش را،
من حوّایم؛یکی بایستی باشد که روحم را تکان بدهد تا جانم را برایش داده باشم
عقیده ام..
زیستنی ست با عشق،
فقط...
اینجا حرّاجی نیست!
خوب می دانم کی هم قدّ احساس من است؛
نه من برای رسیدن به کسی قدبلندی می کنم
نه کسی که می خواهد زیستنم را دلیل باشد
و در پایان عقیده ام این که:
زندگی چیزی نیست که مردم این شهر دائم تکرارش می کنند..
هر که هستی؛هر جا هستی
بیا..
بیا که اگر حفّاری های مردانه ام؛به آب احساس تو نرسد..
همین جان هم دیگر شهر متروکه ی دلم را ترک خواهد کرد!
دیدگاه  •   •   •  1392/09/3 - 18:52
+4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ