یافتن پست: #زن

mehdy
mehdy
“… علی‌ گفته‌ است‌ که‌: “گروهی‌ بهشت‌ می‌جویند، اینان‌ سود‌جویان‌اند و طماع‌، گروهی‌ از دوزخ‌ بیم‌ دارند و اینان‌ عاجزند و ترسو، و گروهی‌ بی‌طمع‌ بهشت‌ و بی‌بیم‌ دوزخ‌اش‌ می‌خواهند عشق‌ بورزند، و اینان‌ آزادگان‌اند و آزاد”. عشق‌ چرا؟ عشق‌ تنها کار بی‌چرای‌ عالم‌ است‌، چه‌، آفرینش‌ بدان‌ پایان‌ می‌گیرد، نقش‌ مقصود در کارگاه‌ هستی‌ اوست‌. او یک‌ فعل‌ بی‌برای‌ است‌. غایت‌ همه‌ غایات‌ عالم‌ “برای‌” نمی‌تواند داشت‌…”
مجموعه آثار ۳۳ / گفتگوهای تنهائی / ص۱۸
دیدگاه  •   •   •  1390/12/18 - 11:47
+6
☺SAEED☻
☺SAEED☻
خیلی ها برای لذت بردن از زندگی ، گذشته ی خود را رها می کنند و می گویند: امروز انگار نخستین روز عمر منه!

اما من ترجیح می دهم که بگویم امروز آخرین روز از زندگی منه و میخواهم از لحظه لحظه ی آن استفاده کنم گویی که فردایی در کار نیست ...
دیدگاه  •   •   •  1390/12/18 - 11:46
+6
sasan pool
sasan pool
زندگی کردن من مردن تدریجی بود
هر چه جان کند تنم عمر حسابش کردند
دیدگاه  •   •   •  1390/12/18 - 11:43
+6
mehdy
mehdy
“… عشق با شناسنامه بی‌ارتباط نیست و گذر فصل‌ها و عبور سال‌ها بر آن اثر می‌گذارد. اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می‌کند و بر آشیانه بلندش روز و روزگار را دستی نیست…”
مجموعه آثار ۱۳ / هبوط در کویر
دیدگاه  •   •   •  1390/12/18 - 11:36
+6
mehdy
mehdy
“… دوست داشتن از عشق برتر است. عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی، اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال. عشق بیش‌تر از غریزه آب می‌خورد و هر‌چه از غریزه سرزند بی‌ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می‌کند و‌ تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می‌یابد…”
(مجموعه آثار ۱۳ / هبوط در کویر / ص ۳۲۷)
دیدگاه  •   •   •  1390/12/18 - 11:28
+7
sasan pool
sasan pool
گاهی دلتنگ تو و تمام نوشته هایم می شوم...
باز میکنم... دفترچه ام را نگاه می کنم... و میخوانم...
این ها احساسات من هستند.
گاهی خشک می شود...
و گاهی...
وجودم را لبریز می کند
: بازهم برگه پر می کنم... قلم میزنم
به اینها چه می گویند؟؟؟؟ نوشته ، نثر، عادت، دلتنگی، احساس یا تو...
: زیبای من
نیازی به پاسخ نیست همین که بهانه ی نوشتنم شدی ... بس است
{-31-}
دیدگاه  •   •   •  1390/12/18 - 11:01
+4
mehdy
mehdy
وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم
دیدگاه  •   •   •  1390/12/18 - 10:59
+4
sasan pool
sasan pool
‫من بار آخر ورق را
با دلم بر میزنم
بار دیگر حکم کن
اما نه بی دل، با دلت
دل حکم کن (حکم دل)
هر که دل دارد
بیاندازد وسط
تا که ما دلهایمان را رو کنیم
دل که روی دل بیفتد عشق حاکم می شود
پس به حکم عشق
بازی می کنیم
ایندل من
رو بکن حالا دلت را
دل نداری
بر بزن اندیشه ات را
(حکم لازم)
دل سپردن، دل گرفتن
هر دو لازم!؟!؟
دیدگاه  •   •   •  1390/12/18 - 10:42
+4
shirin
shirin
قایقت میشوم بادبانم باش بگذارهرچه حرف پشت سرمان میزنند مردم بادهوا باشد دورترمان کند
دیدگاه  •   •   •  1390/12/18 - 08:58
+5
Andres
Andres
راحت نوشتیم بابا نان داد
بی آنکه بدانیم بابا چه سخت ...
برای نان همه جوانیش را داد !!!
بزن به افتخار همه پدرا ...
دیدگاه  •   •   •  1390/12/18 - 00:58
+5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ