یافتن پست: #زن

ronak
ronak
دیر زمانی است که از رفتنت گذشته و چه سخت است انتظار ی که به پایان نخواهد رسید
انتظاری که امید در آن نیست
انتظاری که درکش مبهم است امیدی نیست و باز هم شاید امیدی هست اگر نبود تحمل ندیدنت سخت تر از این بود که هست
دلم برای لحظه های با تو بودن تنگ است
برای دیدنت
دلم تنگ است
عشقم
کاش …
دیگر نمی توانم نه دیگر توان نوشتن ندارم اثری که از دل به دستانم رسیده نیرویم را می گیرد
در عجبم از صبری که خدایمان می دهد فکر می کردم بدون تو نابودم ولی باز هستم و خواهم بود
کاش آرامشت را بر هم نزنم که من صبرم به خاطر آرامش توست
ناله هایم را بی پاسخ نگذار
با من سخن بگو …
دوستت دارم تا همیشه
1 دیدگاه  •   •   •  1390/12/4 - 15:00
+6
sasan pool
sasan pool
سه شنبه رفتم دانشگاه برگشتن سوار اتبوس بودم دیدم دو تا پسر همش عشوه میان و نازک حرف میزنن.کنجکاو شدم وقتی برگشتن نگاهشون به من افتاد دیدم هم رژ لب مالیده بودن هم دماغشون عمل کرده بودن هم ریمل مالیده بودن.ابرو هم برداشته بودن .به خدا هنوز هنگم که اینا چرا اینجوری بودن.میگن آخر الزمان شدن راست میگن آخه این حرکت یعنی چی .کل اتوبوس داشتن به این تیکه می نداختن چه مرد چه زن.واقعا که آدم توی زندگیش چه صحنه هایی که نمیبینه.{-59-}{-59-}{-59-}{-59-}{-59-}{-59-}{-59-}{-59-}
دیدگاه  •   •   •  1390/12/4 - 14:58
+1
parham
parham
حیف نون داشته از خیابون رد می شده یک دفعه ماشین می زنه بهش تیکه پارش می کنه…
این قرار بود جوک باشه، اما چه کنیم حادثه هیچ وقت خبر نمی کنه!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/4 - 14:57
+2
parham
parham
زن و مرد جوانی به مناسبت اتمام ساخت خانه جدیدشان دوستانشان را دعوت کرده بودند. بعد از این که تمام خانه را به دوستانشان نشان دادند یکی از دوستانشان پرسید: خانه خیلی قشنگیست مبارکتان باشد ولی چرا تمام اتاقها را گرد درست کرده‌اید؟
مرد جوان جواب داد: راستش را بخواهید قبل از این که خانه‌مان را بسازیم مادر زنم به من گفت: مادر جان تو را به خدا، فکر یک گوشه از خانه را برای من هم بکنید.
دیدگاه  •   •   •  1390/12/4 - 14:57
+1
saeed
saeed
غمگینم ، مثل پیرزنی که آخرین سرباز برگشته از جنگ ، پسرش نیست . . .
دیدگاه  •   •   •  1390/12/4 - 14:56
+1
parham
parham
حیف نون و دوستاش بانک می زنن، به جای گاو صندوق، آب سرد کن رو می برن!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/4 - 14:56
+1
parham
parham
یه آبادانی و یک لر می رن شبونه یک دیوار رو خراب کنن.
آبادانیه می گه: تو چراغ رو بگیر من پتک می زنم.
آبادانیه یک پتک که می زده یه آجر می افتاده...
لره می گه: بیا تو چراغ بگیر تا من پتک بزنم.
آبادانیه چراغ رو می گیره و لره با یک ضربه تمام دیوار رو می ریزه پایین!
آبادانیه می گه: ولک حال کردی؟ این طوری چراغ می گیرنا!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/4 - 14:46
+2
parham
parham
پدری پسرش رو نصیحت می کرد که: پسر جون! برو زن بگیر، شب خسته ای از سر کار میای، لازمه یکی تو خونه باشه بر...نه تو حالت!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/4 - 14:41
+2
parham
parham
حیف نون زنگ می زنه به دوستش، یواش می گه: من الان تو جلسه ام، بعدا باهات تماس می گیرم!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/4 - 14:41
+2
parham
parham
آب انار بزن بر بدن!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/4 - 14:35
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ