یافتن پست: #زن

sara
sara
مــی دونــی؟!
از تمــ ـــوم دنـیا
یــک نفـــ ــر هســـت
نـــمی خــواهــم برایـــم بمــیـ ــرد
مــــی خواهــم برایـــم زنــ ــدگـــی کنـــد . .
دیدگاه  •   •   •  1392/05/15 - 10:13
+5
saman
saman
در CARLO

ميتونم يه چيزي رو بهت بگم؟ مطمئن باش از ته قلبمميگم. هميشه از خدا ميخواستم که تو زندگي يه همراه خوب بهم بده. همراهي که هميشهکنارم باشه و منبتونم به راحتي باهاش ارتباط بر قرار کنم. خدا يکي رو بهمداد. همراه من سونی اریکسون مال تو چيه؟

دیدگاه  •   •   •  1392/05/15 - 09:07
+2
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi


زن یعنی یک جهان بیچارگی !

زن یعنی یک بلای خانگی !

زن یعنی آسمانی بی فروغ !

زن یعنی هرچه میگوید دروغ !

زن یعنی شوره زاری بی علف !

زن یعنی عمر مرد با او تلف !


آخرین ویرایش توسط Edward-Marion در [1392/05/15 - 01:26]
3 دیدگاه  •   •   •  1392/05/15 - 01:23
+1
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi


حس بدی دارم تنهایی شکستن با وجود اینکه بدونی چند نفر دوست دارن خیلی بده اینکه فقط به خاطر اونا تحمل کنی و بازم مثل همیشه در جواب سوالاشون بگی خیلی خوبم و بزنی زیر خنده تو دنیات ماسک زندگیت بهم چسبیده


دیدگاه  •   •   •  1392/05/15 - 01:12
+4
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi


اینجا حرارت موج میزند ... هوا چه گرم وسوزنده شده است ... وقتی دستانم حرارت وجودت را حس کرد فهمیدم خورشید هم حرارتش ب پای گرمای عشق تو نرسید حتی در کنار یک فنجان داغ* عشق*


دیدگاه  •   •   •  1392/05/15 - 00:49
+3
be to che???!!
be to che???!!

زن وشوهري بيش از 60سال با يكديگر زندگي مشترك داشتند. آنها همه چيز را به طور مساوي بين خود تقسيم كرده بودند. در مورد همه چيز با هم صحبت مي كردند و هيچ چيز را از يكديگر مخفي نميكردند مگر يك چيز:يك جعبه كفش در بالاي كمد پيرزن بود كه از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نكند و در مورد آن هم چيزي نپرسد.



در همه ي اين سالها پيرمرد آن را ناديده گرفته بود و در مورد جعبه فكر نمي كرد. اما بالاخره يكروز پيرزن به بستر بيماري افتاد و پزشكان از او قطع اميد كردند.



در حالي كه با يكديگر امور باقي را رفع رجوع مي كردند پيرمرد جعبه كفش را از بالاي كمد آورد و نزد همسرش برد. پيرزن تصديق كرد كه وقت آن رسيده كه همه چيز را در مورد آن جعبه به شوهرش بگويد. واز او خواست تا در جعه را باز كند. وقتي پيرمرد در جعبه را باز كرد دو عروسك بافتني و دسته اي پول بالغ بر 95 هزاردلار پيدا كرد. پيرمرد در اين باره ازهمسرش سوال كرد.



پيرزن گفت:”هنگامي كه ما قول و قرار ازدواج گذاشتيم مادر بزرگم به من گفت كه راز خوشبختي زندگي مشترك در اين است كه هيچ وقت مشاجره نكنيد. او به من گفت كه هر وقت از دست تو عصباني شدم بايد ساكت بمانم و يك عروسك ببافم.”



پيرمرد به شدت تحت تاثير قرار گرفت. تمام سعي خود را به كار برد تا اشك هايش سرازير نشود. فقط دو عروسك در جعبه بودند. پس همسرش فقط دو بار در طول تمام اين سا هاي زندگي و عشق از او رنجيده بود. از اين بابت در دلش شادمان شد.



سپس به همسرش رو كرد و گفت:”عزيزم، خوب، اين در مورد عروسك ها بود. ولي در مورد اين همه پول چطور؟ اينها از كجا آمده؟”



پيرزن در پاسخ گفت: ” آه عزيزم، اين پولي است كه از فروش عروسك ها بدست آورده ام.”

دیدگاه  •   •   •  1392/05/15 - 00:41
+4
be to che???!!
be to che???!!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/15 - 00:34
+4
be to che???!!
be to che???!!

در آن شهري  كه مردانش عصا از كور ميدزدند


همان شهري كه اشك از چشم ٫ كفن از گور ميدزدند


در آن شهري كه خنجر دسته ي خود نيز ميبرد


همان جايي كه پشت از دشنه ي خون ريز ميدزدند


در آن شهري كه مردانش همه لال و زنانش كورند


همان شهري كه از بلبل ٫ دم آواز مي دزدند


در آن شهري كه نفرت را به جاي عشق مي خواهند


همان جايي كه نور از چشم و عقل از مغز مي دزدند


در آن شهري كه پروانه به جاي شمع ميسوزد


همان شهري كه آتش را ز اشك شمع  ميدزدند


در آن شهري كه زنده مرده و مرده بود زنده


همان جايي كه روح از تن و تن از روح ميدزدند


در آن شهري كه كافر مومن و مومن شود كافر  


                                                                           همان جايي كه مهر از جانماز باز ميدزدند


در آن شهري كه سگ ها معرفت از گربه آموزند


همان شهري كه سگ ها بره را از گرگ ميدزدند


در آن شهري كه چشم خفته ٫ از بيدار بينا تر


همان جايي كه غم از سينه غم ساز ميدزدند


من از خوش باوري آنجا محبت جستجو كردم


در آن شهري كه فرياد از دهان باز ميدزدند


 

دیدگاه  •   •   •  1392/05/15 - 00:33
+4
be to che???!!
be to che???!!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/15 - 00:28
+3
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani

خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختنببین هم گریه هام از عشق .چه زندونی برام ساختنخداحافظ گل پونه .گل تنهای بی خونهلالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمی شونهیکی با چشمای نازش دل کوچیکمو لرزوند یکی با دست ناپاکش گلای باغچمو سوزوندتو این شب های تو در تو . خداحافظ گل شب بوهنوز آوار تنهایی داره می باره از هر سوخداحافظ گل مریم .گل مظلوم پر دردمنشد با این تن زخمی به آغوش تو برگردمنشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارماز این فصل سکوت و شب غم بارونو بردارمنمی دونی چه دلتنگم از این خواب زمستونیتو که بیدار بیداری بگو از شب چی می دونی تو این رویای سر دم گم .خداحافظ گل گندمتو هم بازیچه ای بودی . تو دست سرد این مردمخداحافظ گل پونه . که بارونی نمی تونی ...طلسم بغضو برداره .از این پاییز دیوونه خداحافظ .....!

دیدگاه  •   •   •  1392/05/15 - 00:14
+6

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ