کاشکی گاهی وقتا...
خدا از پشت ابر ها بیاد بیرون...
گوشم رو محکم بگیره و داد بزنه... آهااااای...!!!
بشین سر جات اینقده غر نزن.... همینه که هست...!!
بعد یه چشمک می زد... و آروم توی گوشم میگفت...
همه چی درست میشه...
شاعر سکوت کرد به آخر رسیده بود از قله های عشق به بستر رسیده بود از خود گریخت رفت به هر ﮐس که سر کشید تنها به یک نبودن دیگر رسیده بود برگشت خاطرات خودش را مرور کرد دوران تلخ شاعریش سر رسیده بود هی سعی کرده بود شروعی دوباره را از هر چه بد که بود به بدتر رسیده بود جرأت نداشت باز کند پوچ محض را تنها دویده بود و به یک در رسیده بود تعبیر عکس داد سرانجام مرد را خواب کلاغ که به کبوتر رسیده بود از دشمنان صراحت شمشیر زهر دار از دوستان صداقت خنجر رسیده بود از زن که علت همه ی هیچ مرد بود تنها عذاب و رنج مکرر رسیده بود شاعر هنوز آنور دنیا ادامه داشت هر چند زن به مصرع آخر رسیده بود
در زندگی سه چیز باز نمیگردد:
زمان،کلمات و موقعیتها.
سه چیز نباید از دست برود:
آرامش،امید و صداقت.
سه چیز قطعی نیست:
رؤیاها،موفقیت و شانس.
و سه چیز از با ارزش ترینهاست:
عشق،اعتماد به نفس و دوستان واقعی.
صدای زنگ تلفن – دخترک گوشی رو بر میداره
سلام . کیه؟
سلام دختر خوشگلم منم بابایی! مامانی خونه است؟ گوشی رو بده بهش!
نمیشه!
چرا؟
چون با عمو حسن رفتن تو اطاق خواب طبقه بالا در رو هم رو خودشون بستن!
سکوت
بابایی ما که عمو حسن نداریم!
چرا داریم. الآن پیش مامانه.
ببین عزیزم. اینکاری که میگم بکن. برو بزن به در و بگو بابا اومده خونه!
چشم بابا
چند دقیقه بعد
بابا جون گفتم.
خوب چی شد؟
هیچی. همینکه گفتم یهو صدای جیغ مامانم اومد بعد با عجله از اطاق اومد بیرون همینطور که از پلهها میدوید هول شد پاش سر خورد با کله اومد پایین. نمیدونم چرا تکون نمیخوره دیگه !!؟
خوب عمو حسن چی؟
عمو حسن از پنجره پرید توی استخر. ولی پریروز آب استخر رو خودت خالی کرده بودی یک صدای بامزه ای داد نگو! هنوز همونتو خوابیده!
استخر؟ کدوم استخر؟ ببینم مگه شماره ****۰۹۱۷ نیست؟
نه!
ببخشین مثل اینکه اشتباه گرفتم
لَبخـنــבْ ڪـِﮧ مے زنـمــْ ـ
בَر בُنیـآے פֿـوבتآטּْ فڪـر مے ڪُـنیـב
בَرבے نیسـﭞْ . . .
زَجرے نیسـﭞ !!
غَــمے نیسـﭞ . .
اَمــآ . . . . . .
بـآ هَـر لَبخـنــבْ روحَـمــْ زَخـمــْ بـَر مے בآرבْ .!.
قـَﮧ قَـﮧ ڪـِﮧ مےْ زَنـمــْ בْلمــْ ضَجـﮧ مےْ زنـבْ / . . /
ایـטּْ آَسـﭞْ حڪآیـﭞ ِ ڪَسےْ ڪـﮧ ، ،
بـآ خَنـבه هآیشْ בُنیـآیےْ رآ مےْ خنـבانـב!ْ