♥ نگار ♥
هرگز نمی توانی سن یک زن را از او بپرسی !
چرا که او هم نمی داند ؛
سنش با شب هایی که بغض کرده و گریسته چقدر است ...
♥ نگار ♥
دیشب داشتیم افطاری نذری پخش میکردیم
یه پیرزنه اومد گفت : خیر از جوونیت ببینی , پیر شی ننه , یه غذا به من بده.
گفتم : مادر جان ! غذا تموم شده
گفت : خدا بزنه به کمرت , به حق ابالفضل , تیکه تیکه شی , بری زیر تریلی به حق پنج تن. ایشالا جنازه تو از تو جوب جمع کنن....
دیدم داره خاندانمو به باد میده , رفتم یه غذا براش خریدم دادم بهش.
گفت : پسرم ایشالا هر چی از خدا میخوای , خدا بهت بده!!!!!!!
یعنی دکمه خاموش,روشن دعا و نفرینش به شیکمش وصل بود.
♥ نگار ♥
تمام شب داشتم به u فکر میکردم!!
.
.
.
.
.
.
.
امشب میخوام به Z، Y، X فکر کنم! ^ _ ^
♥ نگار ♥
لحـظـــهـ هـــآیَـم مـــآل تــو ..
بـه قیـمـتِ صفـر ” تـومـن “
هَمـیـن کـهِ
تـــو کنـــار مــن بــآشــی ؛
خوشبخت ترین انـســـآنـَم ……..!!
♥ نگار ♥
علی میگه یه بار رفتم باشگاه بدنسازی اسم نوشتم مربیه همون روز اول بهم
یه رژیم داد صبح باس یه خرما لیس میزدم ؛ اونوخت شب به
همون خرمای صبح خیره میشدم !!!
سه روز رفتم بعدش به این نتیجه رسیدم مرد باس معرفت داشته
باشه نه بازوی ستبر !
♥ نگار ♥
من همینم..
من شبیه رویاها نیستم
نه شبیه پرنسس های دیزنی لند
من شبیه واقعیت ام
شبیه زنی که گاهی دست های خیسش را
با دامنش پاک میکند و اشک هایش را با سراستینش
نه چشمان ابی دارم
نه کفش های پاشنه بلند
همیشه موهایم بلند نیست
همیشه ناخن هایم لاک زده نیست
نگران پاک شدن رژ لبم نیستم
در حال نقاشی اینده ام هستم.
و به کسی کاری ندارم من زندگی اینده ام را می خواهم با خوبی هایم بسازم
ب همین راحتی..
من همینم.....