یافتن پست: #شب

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

لحظـــهـــ هــایَم مـــال تــو ..

بـه قیمتـــِ صـِـفر " تومــَن"

هَمین کــِ

"تـــو" کِنـــار "مــَـن" باشی

ثروتمــندترین انسانـَم ..



من از تو

سبز می شوم

و تو از من !

به هم که گره بخوریـــــم

بختمان باز می شود و

خوشبختی قسمتمان ...

دیدگاه  •   •   •  1392/09/3 - 20:40
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/09/3 - 20:16
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

امشب پر از بغضم رفیق ،
شانه ات ساعتی چند ؟؟

.
.
.
.

چی ؟؟
۵۵۰۰ ؟؟
چه خبره ؟
مارو بگو به تو میگیم رفیق …
نخواستیم آقا
:دی

دیدگاه  •   •   •  1392/09/3 - 19:47
+4
محمد
محمد

ﺩﺭﺩﯾﻌﻨـﯽ :
ﺍﻣﺸﺒــﻢ ﻣﺜــﻞ ﺷﺒــﺎﯼ ﺩﯾﮕـﻪ
ﺭﻭ ﺗﺨﺘﺖ ﺩﺭﺍﺯ ﺑﮑﺸـــﯽ
ﺁﻫﻨﮕــــ ﺑــﺰﺍﺭﯼ ﻭ ﺑـﺎﺯﻡ ﻓﮑــﺮ ﮐﻨــﯽ
ﺑـﻪ ﺣﺮﻓﺎﯾـــﯽ ﮐــﻪ ﺑﺎﻫــﻢ ﻣﯿﺰﺩﯾــم…
به ﺍﯾﻨـﮑـﻪ خیلی همراهم بودی….
به ﺍﯾﻨـﮑـﻪ حتی یه نگاهش برات یه دنیا ارزش داره…
به ﺍﯾﻨـﮑـﻪ چقدر باهم دعوا کردیم و آشتی کردیم…
به ﺍﯾﻨـﮑـﻪ کلی حرف توی دلت می مونه و نمیتونی بهش بگی…
ﺑﻪ ﺍﯾﻨـﮑـﻪ….
لعنت به ﺍﯾﻨـﮑـﻪ ها….
و ﻣﺜـــﻞ ﻫﻤﯿﺸــﻪ ﭼﺸﻤــﺎﺕ بایــد ﺗﻘﺎﺻـــ ﭘﺲ ﺑـــﺪن…
دیدگاه  •   •   •  1392/09/3 - 18:48
+4
محمد
محمد

كنج اتاق نشسته ام...مى بارد...دلش را ميگويم...
داد مى كشد...خيلى پراست...دلش راميگويم...
ديشب كه بااوحرف ميزدم به اين رسيدم كه صدايم را نمى شنود...
امشب به اين نتيجه رسيدم كه صدايم راشنيد...
زارميزند...مثل ديشب من...اشك ميريزم مثل امشبش...
صدايم راشنيد...دلش ابرى بود...سياه وتيره...خدايم راميگويم...
تااو رادارم همه راپس ميزنم...تااوهست بى منت,به تو نيازى ندارم بامنت...
او همه كس من هست.....خدايم راميگويم...
دیدگاه  •   •   •  1392/09/3 - 18:46
+4
محمد
محمد
امشب جایی میان سینه ام ؛‏
آنجاکه خون پمپاژ میکند ؛ سنگین است ،‏خیلی سنگین‏...
دیدگاه  •   •   •  1392/09/3 - 18:36
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
چند ﺭﻭﺯﻩ ﺣﺲ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺑﻬﻢ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻩ !!!! ﻣﻌﻠﻮﻡ ﻧﯿﺴﺖ ﺗﻮ اون ﺷﺒﺎﯼ ﻋﺰﯾﺰی که گذشت ، ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﻣﻨﻮ ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﺧﻮﺍﺳﺘﻦ !!!
دیدگاه  •   •   •  1392/09/3 - 18:09
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
در CARLO

می گویند قلب هر انسان

به اندازه‌ی مشت اوست

در شگفتم مادر!

مگر قلب تو هم

به کوچکی دست های توست؟

مگر قلب تو هر شب

گهواره‌ی خورشید نیست؟...



از : واهه آرمن

دیدگاه  •   •   •  1392/09/3 - 17:24
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

.خاطره ی آقا پسری
ﻳﻪ ﺭﻭﺯ ﺩﻭﺱ ﺩﺧﺪﺭﻡ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﺑﯿﺎﺩ ﺧﻮﻧﻤﻮﻥ ،ﺧﻮﻧﻤﻮﻥ ﺧﺎﻟﯽ ﻧﺸﺪ!
ﺭﻓﺘﯿﻢ ﺗﻮ ﭘﺎﺭﮎ ﺭﻭ ﻧﯿﻤﮑﺖ ؛ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺧﻮﺭﺩﯾﻢ
ﺑﺎﺯ ﺧﻮﻧﻤﻮﻥ ﺧﺎﻟﯽ ﻧﺸﺪ
ﺑﻼﻝ ﺧﻮﺭﺩﯾﻢ ﺑﺎﺯ ﺧﻮﻧﻤﻮﻥ ﺧﺎﻟﯽ ﻧﺸﺪ
ﺭﻓﺘﯿﻢ ﺳﯿﻨﻤﺎ ﺑﺎﺯ ﺧﻮﻧﻤﻮﻥ ﺧﺎﻟﯽ ﻧﺸﺪ
ﻋﺼﺮ ﺷﺪ ﺭﻓﺘﯿﻢ رفتیم جیگرکی باز خونمون خالی نشد
ﻫﻮﺍ ﺗﺎﺭﯾﮏ ﺷﺪ رفتیم شام خوردیم؛ﺑﺎﺯ ﺧﻮﻧﻤﻮﻥ ﺧﺎﻟﯽ ﻧﺸﺪ
ﺳﺎﻋﺖ 12 ﺷﺐ ﺷﺪ ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ:
ﺧﻮﻧﻤﻮﻥ ﺧﺎﻟﯽ ﻧﺸﺪدیگه ﺑﺮﻭ ﺧﻮﻧﺘﻮﻥ
ﮔﻔﺖ ﺧﻮﻧﻤﻮﻥ ﺧﺎﻟﯿﻪ ﻣﻦ ﻣﯿﺘﺮﺳﻢ ﺑﺮﻡ
:|.

دیدگاه  •   •   •  1392/09/3 - 17:21
+2
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
مامانم در طول شبانه روز فقط یکبار بهم میگه مهندس اونم آخره شباست که صدام میزنه مهندس بیا آشغالا رو بزار دم در !
دیدگاه  •   •   •  1392/09/3 - 14:55
+4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ