یافتن پست: #شب

roya
roya
خدایا! کسی را که قسمت دیگریست سر راهمان قرار مده تا شبهای دلتنگیش برای ما باشد و روزهای خوشیش برای دیگری!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/15 - 14:11
+5
saman
saman
در CARLO

میدونی شباهت تو با گل چيه؟هر دو تون عشقين با اين تفاوت که گل عشق زنبور عسله ولی تو عشق مگس!

دیدگاه  •   •   •  1392/05/15 - 14:03
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
یه پسره پى ام داد چرا منو ادد كردى؟
گفتم قیافت شبیه یكى از بازیگراى محبوبم بود
باخوشحالى نوشت كى؟
گفتم سمندون!!بلاكم كرد!!!خب سمندونو دوس دارم!!!
مگه جرمه؟:)).
دیدگاه  •   •   •  1392/05/15 - 13:42
+2
saman
saman
در CARLO

صبح که از خواب پا ميشم نميتونم صبحانه بخورمچون به فکر تو هستم ظهر که نوبت ناهار ميشه نميتونم ناهار بخورم چون به فکر تو هستمشب که نوبت شام ميشه نميتونم شام بخورم چون به فکر تو هستم شب وقتي ميخوام بخوابمخوابم نميبره چون گشنمه.

دیدگاه  •   •   •  1392/05/15 - 13:24
+2
saman
saman
در CARLO

انجمن تنبلان:


تنبلهاي عزيز توجهفرمايند دستورالعملهاي جديد رسيد:


سعي كنيد روزها استراحت كنيد تا شبها راحتبتوانید بخوابيد.


در نزديكي تخت­خوابتان صندلي بگذاريد تا اگر از خواب بيدارشديد روي آننشسته و استراحت كنيد.


ايستادن به رفتن، نشستن به ايستادنوخوابيدن به نشستن اولويت دارد.


جايي كه ميتوانيد بنشينيد چرا مي ايستيد؟


كار امروز را به فردا موكول كنيد و كار فردا را به پس فردا


اگر حسكار كردن به شما دست داد كمي صبر كنيد تا اين حس از شما بگذرد


از همه ديرتر سر سفره رفته و زودتر بلند شويد تا زحمت چيدن و جمع كردنسفره به شما تحميلنشود.


براي كار هميشه فرصت هست، پس از استراحت غافل نشويد.


در ميهماني­ها حتماً با خود بالش ببريد شايد فرصتي براي استراحت بدستآورديد.


به خوابنگوييد كار دارم به كار بگوييد خواب دارم.

آخرین ویرایش توسط saman در [1392/05/15 - 13:13]
دیدگاه  •   •   •  1392/05/15 - 13:10
+3
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani

شبی از سوز دل گفتم قلم را ،
بیا بنویس غمهای دل را ،

قلم گفتا برو بیمار عاشق ،

ندارم طاقت این بار غم را

دیدگاه  •   •   •  1392/05/15 - 10:58
+3
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani

صبح یک روز سرد پائیزی روزی از روز های اول سالبچه ها در کلاس جنگل سبز جمع بودند
دور هم خوشحالبچه ها غرق گفتگو بودند بازهم در کلاس غوغا بودهریکی برگ کوچکی در دست!
باز انگار زنگ انشاءبودتا معلم ز گرد راه رسید گفت با چهره ای پر از خندهباز موضوع تازه ای داریم
آرزوی شما در آیندهشبنم از رو برگ گل برخواست گفت میخواهم آفتاب شومذره ذره به آسمان بروم ابر باشم دوباره آب شوم

دیدگاه  •   •   •  1392/05/15 - 10:29
+3
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi
سوار تاکسی بودم ، دیدم یه دختر خوشگل و سنگین جلو نشسته پیاده شد ، دست کرد تو کیفش ، گفتم مهمون ما باش خانوم خوشگله دیدم از تو کیفش یه قبض در آورد داد به راننده گفت : ” این قبض و بگیر، بابا , وقت برگشتن برو ع[!]ای منم از آتلیه بگیر ” هی سرخ و سفید می شدم ، خواستم جمعش کنم، گفتم : ” دخترتون هستن ، ماشالا چقد حالت چشما و فرم صورتشون شبیه شما بود ” راننده گفت ” بیخود شیرین زبونی نکن ، الان مهمون کردنو بهت نشون میدم…!!!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/15 - 00:45
+4
be to che???!!
be to che???!!

زن وشوهري بيش از 60سال با يكديگر زندگي مشترك داشتند. آنها همه چيز را به طور مساوي بين خود تقسيم كرده بودند. در مورد همه چيز با هم صحبت مي كردند و هيچ چيز را از يكديگر مخفي نميكردند مگر يك چيز:يك جعبه كفش در بالاي كمد پيرزن بود كه از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نكند و در مورد آن هم چيزي نپرسد.



در همه ي اين سالها پيرمرد آن را ناديده گرفته بود و در مورد جعبه فكر نمي كرد. اما بالاخره يكروز پيرزن به بستر بيماري افتاد و پزشكان از او قطع اميد كردند.



در حالي كه با يكديگر امور باقي را رفع رجوع مي كردند پيرمرد جعبه كفش را از بالاي كمد آورد و نزد همسرش برد. پيرزن تصديق كرد كه وقت آن رسيده كه همه چيز را در مورد آن جعبه به شوهرش بگويد. واز او خواست تا در جعه را باز كند. وقتي پيرمرد در جعبه را باز كرد دو عروسك بافتني و دسته اي پول بالغ بر 95 هزاردلار پيدا كرد. پيرمرد در اين باره ازهمسرش سوال كرد.



پيرزن گفت:”هنگامي كه ما قول و قرار ازدواج گذاشتيم مادر بزرگم به من گفت كه راز خوشبختي زندگي مشترك در اين است كه هيچ وقت مشاجره نكنيد. او به من گفت كه هر وقت از دست تو عصباني شدم بايد ساكت بمانم و يك عروسك ببافم.”



پيرمرد به شدت تحت تاثير قرار گرفت. تمام سعي خود را به كار برد تا اشك هايش سرازير نشود. فقط دو عروسك در جعبه بودند. پس همسرش فقط دو بار در طول تمام اين سا هاي زندگي و عشق از او رنجيده بود. از اين بابت در دلش شادمان شد.



سپس به همسرش رو كرد و گفت:”عزيزم، خوب، اين در مورد عروسك ها بود. ولي در مورد اين همه پول چطور؟ اينها از كجا آمده؟”



پيرزن در پاسخ گفت: ” آه عزيزم، اين پولي است كه از فروش عروسك ها بدست آورده ام.”

دیدگاه  •   •   •  1392/05/15 - 00:41
+4
M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
آخرین ویرایش توسط moricarlo در [1392/05/15 - 00:49]
10 دیدگاه  •   •   •  1392/05/15 - 00:40
+14

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ