یافتن پست: #شکست

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
اینـــــ روزها انقدر شکستهــ امـــ

کهــــ دلمــــ دستـــــ بهـــ عصا راهـــ میرود....
دیدگاه  •   •   •  1392/07/3 - 19:55
+6
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
یه دختر وقتی دلش میاد بعد از شکستنِ یه ناخنش 9 تای دیگه رو هم کوتاه کنه :| ببینین وقتی دلش بشکنه چیکارا که نمی کنه ..
دیدگاه  •   •   •  1392/07/3 - 19:11
+6
saeed
saeed

آغاز روز:


امروز روز خداست وهمه کار هايم رنگ وبوي خدايي دارد


هر روز برکت و نعمت خدا را در زندگي ام مشاهده مي کنم


با شور و شوقي فراوان و ايماني نيرومند بيرون مي روم


 تا آنچه را که بايد به دست من صورت گيرد به انجام رسانم


 در طول روز:


تنها خدا منشا توانگري و برکت بيکران من است.روزي ام از خداست


هم اکنون همه چيز و همه کس مرا توانگر مي سازد


هميشه به ياد دارم خدايي ثروتمند دارم که هميشه مرا به ياد دارد


خدا عاشق و مشتاق من است


من  از هيچ چيز نمي ترسم زيرا خليفه خدا هستم


 وتمام نعمت هاي الهي از آن من است 


و کمتر از بهترين را نمي خواهم


تسليم شکست نمي شوم ،با تمام نيرو ودر کمال ثبات و پايداري  به پيش مي روم 


آن قدر ايستادگي مي کنم تا آرزو هاي قلبي و الهي ام را به دست آورم


هيچ چيز منفي در زندگي  من راه ندارد زيرا مسئو ليت همه امور  با خداست


 


 پایان روز:


اين روز را رها مي کنم تا برود


 خداي مهربان فقط خوبي هاي اين روز  را برايم نگاه مي دارد


و ما بقي آن نا پديد  مي شود


و براي فر دايي بهتر و زيبا تر آماده مي شوم 


من به خواب مي روم اما خداي من بيدار مي ماند تا مسا يلم را با نظم الهي حل کند


 ومرا به موفقيت  وشادماني و توانگري برساند

دیدگاه  •   •   •  1392/07/3 - 13:14
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/07/2 - 21:30
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/07/2 - 21:07
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/07/2 - 19:31
+4
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
متن آهنگ عشق یعنی شکستن


از تو باید می گذشتم ولی افسوس نتونستم تو عروسک بودی و من آخر قسه دونستم تو وجود خالی تو جز دروغ هیچی ندیدم کاش میشد به این حقیقت پبش از این ها میرسیدم........ میرسیدم
از تو باید می گذشتم ولی افسوس نتونستم تو عروسک بودی و من آخر قسه دونستم تو وجود خالی تو جز دروغ هیچی ندیدم کاش میشد به این حقیقت پبش از این ها میرسیدم........ میرسیدم   

سوختم و سوختم و سوختم هرچی داشتم به پات باختم کاش تور را از روز اول مثل امروز می شناختم آخه عشق یعنی دل شکستن عاشقانه سر سپردن دل سپردن به سراب در سکوت خیش مردن

یه روزی یه روزگاری حرف بین ما نگاه بود عشق را نقاشی کردیم نقش ما خورشید و ماه بود بعد از اون واژه نوشتیم جملمون ستاره چین بود مثل دریا آبی بودیم معنی زندگی این بود زندگی این بود
یه روزی یه روزگاری حرف بین ما نگاه بود عشق را نقاشی کردیم نقش ما خورشید و ماه بود بعد از اون واژه نوشتیم جملمون ستاره چین بود مثل دریا آبی بودیم معنی زندگی این بود زندگی این بود


سوختم و سوختم و سوختم هرچی داشتم به پات باختم کاش تور را از روز اول مثل امروز می شناختم آخه عشق یعنی دل شکستن عاشقانه سر سپردن دل سپردن به سراب در سکوت خیش مردن


یه روزی یه روزگاری حرف بین ما نگاه بود عشق را نقاشی کردیم نقش ما خورشید و ماه بود بعد سوختم و سوختم و سوختم هرچی داشتم به پات باختم کاش تور را از روز اول مثل امروز می شناختم آخه عشق یعنی دل شکستن عاشقانه سر سپردن دل سپردن به سراب.............

سوختم و سوختم و سوختم هرچی داشتم به پات باختم کاش تور را از روز اول مثل امروز می شناختم آخه عشق یعنی دل شکستن عاشقانه سر سپردن دل سپردن به سراب در سکوت خیش مردن
دیدگاه  •   •   •  1392/07/1 - 20:49
+6
nanaz
nanaz
یادمه توی کتاب دوران مدرسه یه شعر از سهیل محمودی بود که با این مصرع شروع میشد :دلم شکسته تر از شیشه های شهرشماست.. حالاهم وضعیت دلها شبیه شیشه های شهره... دوجداره، ضدصدا، بدون انتقال حرارت و گاهی مشجر و یکطرفه
دیدگاه  •   •   •  1392/07/1 - 14:33
+3
saeed
saeed
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بارعاشقپسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکربرازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.
دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت ووقتی لبخند می زد، چشمانشبه باریکی یک خط می شد.
در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی ازدانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبختعروس و دامادچشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حالورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمامپس اندازشدر آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخرلبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای مننگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد
X
دیدگاه  •   •   •  1392/07/1 - 10:44
+2
saeed
saeed
سلام مهربونم ،میدونم بنده خوبی نیستم،میدونم تنهام نذاشتی

میدونم با وجود گناهایی که داشتم همیشه مراقبم بودی


خدا جونم باز هم تنهام نذار،کنارم باش


الان بیشتر از قبل ازت انتظار دارم،چون به غیر از خودم

باید مراقب یکی دیگه هم باشی که ازم دوره ولی دلم باهاشه


جونم به جونش بنده،بیشتر از خودم یا هر چیز و هر کس دیگه ای دوسش دارم


یکی که به خاطر من غرورشو شکست و کاریو انجام داد


که دوست نداشت،خدا جونم اگه اون طوریش بشه من نمیتونم زنده بمونم


حالا حکمت کاراتو میفهمم کسی که مال من بود و عاشقم


برام فرستادی،قول میدم لیاقتشو داشته باشم


عشقم دوست دارم


خدا جون عاشقتم
دیدگاه  •   •   •  1392/07/1 - 00:56
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ