یافتن پست: #صدا

عسل ایرانی
عسل ایرانی
شک رازیست

لبخند رازیست

عشق رازیست

اشک آن شب لبخند عشقم بود

قصه نیستم که بگویی

نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی

یا چیزی که چنان بدانی…

من درد مشترکم

مرا فریاد کن...
دیدگاه  •   •   •  1390/11/21 - 21:21
+3
?
?
[!] ماه رمضون میره خونه دوستش می خوابه دوستش بهش میگه سحر صدات کنم؟؟ [!] می گه نه همون غضنفر صدام کنی بهتره!!{-11-}
دیدگاه  •   •   •  1390/11/21 - 21:01
+2
عسل ایرانی
عسل ایرانی
ته دیگ " عشق ِ اول " را
.
.
.
هر چقدر که بسابی
.
.
چه با اسکاج ِ دوست داشتن های بعدی ...
.
.
چه با سیم ِ ظرفشویی عاشق شدن های بعدی ...
از " دل "ت پاک نمی شود ...
.
.
حالا تو هی بساب
.
.
و از صدای نا هنجارش سر دردبگیر … !
دیدگاه  •   •   •  1390/11/21 - 18:29
+5
ronak
ronak
کاش گاهی مرد بودم
می شد تنهاییم را….
به خیابان بیاورم
سیگاری دود کنم و نگران نگاه های مردم نباشم
کاش گاهی مرد بودم
می شد شادی ام را….
به کوچه ها بریزم….
با صدای بلند بخندم…
و هیچ ماشینی…..
برای سوار کردنم….ترمز نکند
کاش……!!!!!!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/21 - 16:24
+5
sasan pool
sasan pool
شبگردي مي‌کنم. اما صداي نفس‌هايت را از پشت
هيچ پنجره و ديواري نمي‌شنوم. آسوده بخواب نازنينم،
شهر در امن و امان است ... تنها خانه‌ي من است که در آتش مي‌سوزد..
دیدگاه  •   •   •  1390/11/21 - 16:08
+2
sasan pool
sasan pool
صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه‌ی آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید ...
دیدگاه  •   •   •  1390/11/21 - 15:54
+5
مهسا
مهسا
شماره عوضی نبود

صدا اشتباه نبود

صدا همان صدا بود

چیزی دیگر انگار عوض شده بود

چیزی شبیه دل ...
دیدگاه  •   •   •  1390/11/21 - 15:48
+4
sasan pool
sasan pool
از ريشه مي كَنَند درخت بلند را
آن نخل بي شكوفه ي گيسو كمند را
مادر!صدا ،صداي عروسي ست گوش كن
دارند مي بَرند همان قد بلند را
مادر! ببين زنان چه جسورانه بسته اند
برجاي جاي بوسه ي من دستبند را
مادر مراببخش كه هنگام رفتن است
وقت است تا رها كنم اين قيد و بند را
اينك وصيتي ست مرا:«روز مرگ من
آنان كه تا كنار جسد مي رسند را،
-تأكيد كن بگو كه بخوانند جاي «حمد»
دیدگاه  •   •   •  1390/11/21 - 15:21
+1
aB'Bas S
aB'Bas S
سلام. من اومدم با سر و صدا ي زيا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا اد
4 دیدگاه  •   •   •  1390/11/20 - 22:53
+6
sepideh
sepideh
وقتی خدا از پشت ، دستهایش را روی چشمانم گذاشت ، از لای انگشتانش آنقدر محودیدن دنیا شدم که فراموش کردم ... او منتظر است تا نامش را صدا کنم ...
دیدگاه  •   •   •  1390/11/20 - 15:31
+4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ