یافتن پست: #عاشقانه

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
مـن و تـو با هم خـیـلـی فـرق داریـم !

تـو خـیلی عـاشق تـری . . .



اَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذى اَدْعوُهُ فَیُجیبُنى وَ اِنْ کُنْتُ بَطیَّئاً حینَ یَدْعوُنى


ستایش خدایى را که هرگاه مى خوانمش ، او پاسخم دهد

و اگرچه وقتى مى خوانَدَم . . . به کـُـندى به درگاهش روم.




" از عاشقانه ابوحمزه ثمالی "
دیدگاه  •   •   •  1392/05/29 - 20:12
+5
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi
آنقدر درگیر ِ من بوده ای که بعد از رفتنم باید تا آخر ِ عمر تظاهر کنی عاشق ِ کسانِ دیگری . . .
تظاهر کنی عاشقانه کنارشان می خوابی . . .
تظاهر کنی عاشق ِ من شدنت اشتباه بود . . .
تظاهر کنی من، لیاقتِ عشق ِ تو را نداشتم . . .
و به دروغ بگویی من دروغ می گفتم و . . . خودت می دانی هیچکدام ِ اینها واقعیّت ندارد . . .
تو تا آخر ِ عمر درگیر ِ من خواهی بود و تظاهر می کنی نیستی . . .
مقایسه، تو را از پا در خواهد آورد . . .
من می دانم به کجای قلبت شلیک کرده ام تو دیگر خوب نخواهی شد . . .!!!!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/29 - 12:32
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
چه چیزی را به رخ من میکشی؟؟
قرار های عاشقانه ات؟!
دوستی های پنهانی ات؟!
یا حرف های پوچت!!!
کدام را؟؟؟
تو وفادار نبودی….
اما من پای همه چیزماندم…
پای حرفها…
قولها… و حتی عاشقانههایم…
بگذریم…
راستی؟؟؟
رقیب جدیدت را دیده ای؟
بهانه ی یک عمر حسرتخوردنت را پیدا کردم.“سیگار”
بوسه هایمان را ببین وآتشبگیر…
او برای من و تو برای هردویمان بسوز…!!!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 19:19
+4
saman
saman
بگو آنچه در دلت است و با گفتنش نیروی عشق در وجودم بیشتر میشود.
بگو آنچه در دلت غوغا کرده و با گفتنش شعله های آتش عشقمان بیشتر میشود.
بگو همان کلام مقدس را که با گفتنش دلم به آن سوی رویاهای عشق پر می کشد.
بگو که این دل دیوانه منتظر شنیدن است و این چشمهای خسته منتظر باریدن.
چشمان خیست را به چشمان خیسم بدوز ، بگو آنچه در آن قلب مهربانت است.
بگو که بی صبرانه منتظر شنیدنم ، و عاشقانه منتظر پاسخ دادن به آن.
با آن قلب عاشقش ، با همان چشمان خیس ، با صدای مهربانش گفت : دوستت دارم.
من نیز با همان قلب عاشقتر از او ، با چشمانی خیستر ، با بغض گفتم : من هم خیلی دوستت دارم.
گفت ، گفتم ، گفتیم و آن لحظه های در کنار او بودن عاشقانه شد.
بگو آنچه که دلم میخواهد ، بالاتر از دوست داشتن.
با دستان سردم ، اشکهای روی گونه مهربانش را پاک کردم ، او را در آغوش گرفتم و گفتم : هیچوقت مرا تنها نگذار ، باور کن که بی تو نمیتوانم زنده بمانم.
اون نیز مرا محکم در آغوشش میفشرد و میگفت بدون تو هرگز!
چه آغوش گرم و مهربانی داشت ، دلم میخواست همیشه در آن آغوش گرم بمانم.
آن لحظه  با تمام وجودم احساس کردم برای من است.
او نیز این احساس را داشت ، از شانه های خیسم فهمیدم.
گفتم با تو هستم ، اگر تو نیز با من باشی ، اگر روزی نباشی ، من نیز در این دنیا نیستم.
گفت ، با تو می مانم ، اگر تو نیز با من بمانی ، اگر روزی باشم ولی تو نباشی ، من نیز با تو می آیم هر جا که باشی.
او میگفت ، من نیز برایش درد دل میکردم.
درد دل او ، درد دل من بود ، درد دل ما ، یک راز عاشقانه بود.
رازی که همیشه در دلهایمان خواهد ماند.
دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 17:07
+3
saman
saman
من  هستم و تنهایی ، تنهایی هست و یک دفتر خالی.
دفتری پر از برگهای سفید ، دلی پر از غم و نا امید.
دلی پر از حرفهای ناگفته ، تا سحر چند ساعتی مانده.
نور مهتاب بر روی دفتر خالی ، قلبم سرشار از غم و دلتنگی.
چند لحظه می اندیشم که چه بنویسم ، حرفی ندارم برای گفتن پس از یک عشق خیالی مینویسم.
تازه از تنهایی رها شده ام ، با قلم و کاغذ رفیق شده ام.
شاید آنها بتوانند مرا از تنهایی رها کنند ، حرف دلم را بخوانند و آرامم کنند.
تا چشم بر روی هم گذاشتم سحر آمد ، نگاهی به دفتر کردم و جانم به لب آمد.
دفترم پر شده بود ، دلم از درد ها خالی شده بود ، قلمم دیگر جوهری نداشت ، قلبم دیگر دردی نداشت
از آن لحظه به تنهایی عادت کردم ، با دفترم رفاقت کردم ، هر زمان که دلم پر از درد بود ، با دلم ، درد دل کردم .
ای دل هیچگاه نا امید نباش ، در لب پرتگاه نا امیدی نیز به پرواز امید داشته باش.
ای دل هیچگاه خسته نباش ، مثل یک گل بهار ،همیشه شاد باش .
و اینک شاعری پرآوازه ام ، از غم رها شده ام ، و عاشقی شیدایی ام.
هر شب برای او مینویسم و سحر که فرا میرسد اینبار با دلی عاشقتر برایش عاشقانه هایم را میخوانم.
دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 17:04
+2
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
43 دیدگاه  •   •   •  1392/05/27 - 14:17
+3
saman
saman
قلمم آب میشود
از داغیِ
عاشقانه های مکرری
که برایت
می نویسم…
دیدگاه  •   •   •  1392/05/27 - 10:13
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
آه دوباره همان چشم ها،

که زمانی مرا چنان عاشقانه سلام می داد،

و دوباره همان لبها،

که زندگی ام را شیرین می کرد!

و دوباره همان صدا،

صدایی که زمانی چنان مشتاقانه می شنیدم اش.

فقط من همان نیستم که بودم،

به خانه بازگشته ام اما دگرگون.

از بازوان سفید و زیبایش

که سفت و عاشقانه به دورم می پیچید،

به قلبش رسیده ام.
دیدگاه  •   •   •  1392/05/24 - 22:50
+2
روشنا
روشنا
دلم بهانه ای میخواهد برای ادامه زندگی… مثل یک بوسه عاشقانه که یادم بیاورد هنوز زنده ام !
دیدگاه  •   •   •  1392/05/24 - 19:01
+8
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیر که جواب میدهی نگران می شوم ...!

می گویند نگرانی ، عشق نیست !

چند روز که صدای خنده هایت را نمی شنوم دلتنگ می شوم ...!

می گویند دلتنگی ، عشق نیست !

به بودنت،به عاشقانه هایت عادت کرده ام ...!

می گویند عادت عشق نیست !

و من هنوز حیرانم از این همه که درگیرم با تو ...

که می گویند عشق نیست !

تو بگو عشق هست ؟ !

یا عشق نیست ؟ !
دیدگاه  •   •   •  1392/05/24 - 18:11
+3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ