♥ نگار ♥
در کافه تنهایی
چیزی به ذهنم نمیرسد
گوش هایم را میگیرم
چشم هایم را می بندم
لب هایم را باز نمیکنم و حرف نمیزنم
و
و فقط
منتظر میمانم
برای آمدن لحظه ای که کسی
با دستانی گرم شانه ام را لمس کند
و آرام بگوید تو تنها نیستی
من هستم
گوش هایم را میگیرم
چشم هایم را می بندم
لب هایم را باز نمیکنم و حرف نمیزنم
و
و فقط
منتظر میمانم
برای آمدن لحظه ای که کسی
با دستانی گرم شانه ام را لمس کند
و آرام بگوید تو تنها نیستی
من هستم