یافتن پست: #فقط

saman
saman
در CARLO
ﭘﺴﺮﻩ ﻣﯿﺮﻩ ﮐﺎﻓﻪ ﻭ ﮐﻨﺎﺭ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮ
ﺧﻮﺷﮕﻞ ﻣﯿﺸﯿﻨﻪ
ﭘﺴﺮﻩ ﻣﺮﺗﺐ ﺑﻪ ﺳﺎﻋﺘﺶ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﺗﺎ
ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺑﻬﺶ ﻣﯿﮕﻪ: ﺷﻤﺎ ﻣﻨﺘﻈﺮ
ﮐﺴﯽ ﻫﺴﺘﯿﺪ؟
ﭘﺴﺮﻩ ﻣﯿﮕﻪ : ﻧﻪ! ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﻪ
ﺳﺎﻋﺘﻢ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﻨﻢ ، ﺁﺧﻪ ﺗﺎﺯﻩ
ﺧﺮﯾﺪﻣﺶ ، ﺟﺪﯾﺪﺗﺮﯾﻦ ﻣﺪﻟﻪ!
ﺩﺧﺘﺮ : ﺟﺪﯼ! ، ﻣﺪﺭﻧﻪ؟ ، ﺍﻣﮑﺎﻧﺎﺗﺶ
ﭼﯿﻪ؟
ﭘﺴﺮ : ﺁﺭﻩ ﺧﺐ ﻣﺪﺭﻧﻪ ، ﯾﮑﯽ ﺍﺯ
ﺍﻣﮑﺎﻧﺎﺗﺶ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻃﺮﯾﻖ ﺍﺷﻌﻪ ﺁﻟﻔﺎﺑﺎ
ﻣﻦ ﺍﺭﺗﺒﺎﻁ ﺑﺮﻗﺮﺍﺭ ﻣﯿﮑﻨﻪ ، ﯾﻪ ﺟﻮﺭ ﺗﻠﻪ
ﭘﺎﺗﯽ!
......ﺩﺧﺘﺮ : ﻭﺍﻩ! ﭼﻪ ﺟﺎﻟﺐ ! ﺍﻻﻥ ﺩﺍﺭﻩ
ﺳﺎﻋﺘﺘﻮﻥ ﭼﯽ ﻣﯿﮕﻪ؟
ﭘﺴﺮ : ﺩﺍﺭﻩ ﻣﯿﮕﻪ ﺷﻤﺎ ﭼﺮﺍ ﻟﺒﺎﺱ
ﺯﯾﺮﻧﺪﺍﺭﯾﻦ؟
ﺩﺧﺘﺮ: ﺑﻠﻪ!! ﻣﻦ ﮐﻪ ﻟﺒﺎﺱ ﺯﯾﺮ ﺩﺍﺭﻡ!!
ﭘﺴﺮ : ﺍﻭﻩ ! ﺳﺎﻋﺖ ﻟﻌﻨﺘﯽ!!
ﻓﮏ ﮐﻨﻢ ﯾﮏ ﺳﺎﻋﺖ ﺟﻠﻮ ﺭﻓﺘﻪ
دیدگاه  •   •   •  1392/04/27 - 09:02
+4
مهسا
مهسا
دیدگاه  •   •   •  1392/04/27 - 03:16
+5
مهسا
مهسا
دیدگاه  •   •   •  1392/04/27 - 03:02
+5
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
تو که داری میبافی

طناب داره منو

میاری صندلی و

دفتر شعره منو

فقط بزار یه امشبو

من بمونم با خودم

بپرسم ازین همه شعر

چرا من عاشقت شدم

تو که داری توی دلت

نفرین واسه فردای من

چرا میبندی با نفرت

دو دست و دو پای من

نگران منو خودت نباش

من میمونم با نفرینات

دیگه نخون دیالوگ و

ثمر نشسته تمرینات
دیدگاه  •   •   •  1392/04/26 - 23:19
+3
alifabregas
alifabregas
زندگی بافتن یک قالیست! نه همان نقش و نگاری که خودت می خواهی نقشه را اوست که تعیین کرده! تو در این بین فقط میبافی.. نقشه را خوب ببین! نکند آخر کار قالی زندگیت را نخرند...!!!
دیدگاه  •   •   •  1392/04/26 - 23:17
+3
alifabregas
alifabregas
دلهای پاک خطا نمیکنند فقط سادگی میکنند و امروز سادگی پاکترین خطای دنیاست . . .
دیدگاه  •   •   •  1392/04/26 - 23:10
+4
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
 

خیلی گشتیم

از همین پیشِ پا

تا آن همه پسین‌های دور

که در مِه به شب می‌زدند،

میان راه چیزهای عجیبی دیدیم

خطهای ناخوانا

سنگ‌قبرهای شکسته

سکوت، ماه، علف‌های شعله‌ور

رَدِ پای باد

و بوی بَدِ باران و آهک و اضطراب ...!

راه‌بلدِ خسته‌ی ما می‌گفت

اینجا همیشه پسین‌های ساکتی دارد.

ما سردمان بود

همراهان ما ترسیده بودند

از راسته‌ی گهواره فروشانِ شهر

تا خانه‌ی گورکنانِ آسوده ... راهی نبود.

ما مجبور بودیم تمامِ آن راهِ رفته را

دوباره برگردیم،

اما یک عده بی‌جهت در سایه‌سارِ‌ قندیلها

نه می‌آمدند، نه می‌رفتند

همان جا با بیل و کلنگِ گِل‌آلودشان در دست

بر و بر ... فقط نگاهمان می‌کردند

بوی بَدِ باران و آهک و اضطراب می‌آمد

انگار هر کدام از دیگری و دیگری از دیگری می‌ترسید

یکیشان پرنده‌ی سَربُریده‌ای

لای پیراهن خود پنهان داشت

پشتِ کلوخهای کافور و یخ

رَدِ چیزی شبیهِ خوابِ انار چکیده بود

می‌گفتند گریه‌های کسی را

در نَم و نایِ چاهی دور شنیده‌اند!

حالا این انارِ عفیف

غمگین‌ترین بیوه‌ی اردی‌بهشتِ بی‌رویاست.

راه‌بَلدِ خسته‌ی ما می‌گوید

دقت کنید

صدای کندنِ گور می‌آید

این وقتِ شب انگار

کسی دارد خاطراتش را دَفنِ دریا می‌کند.

ما سردمان بود

خطهای ناخوانا، سکوت

سنگ‌قبرهای شکسته، ماه

علف‌های شعله‌ور، رَدِ پای باد

و بوی بَدِ باران و آهک و اضطراب ...!

ما خیلی گشتیم

بالای همه‌ی مزارهای جهان

فقط کمانچه‌زنی کور نشسته بود

داشت چیزی می‌خواند:

خوابِ انار!

خوابِ انار!
دیدگاه  •   •   •  1392/04/26 - 23:08
+4
Tiam Mohseni
Tiam Mohseni
4 دیدگاه  •   •   •  1392/04/26 - 16:49
+7
saman
saman
در CARLO
5 دیدگاه  •   •   •  1392/04/26 - 16:25
+3
sara
sara
دلم می‌خواد یه مدتی همین‌جور بی‌خیال، برای خودم زندگی کنم. فقط برای خودم - حتی به خودم هم فکر نکنم - همین جور بی‌فکر. بدون این‌که منتظر چیزی باشم - یا منتظر کسی…

محسن یلفانی
دیدگاه  •   •   •  1392/04/26 - 12:23
+6

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ