یافتن پست: #می

AmirAli
AmirAli
دیدگاه  •   •   •  1392/09/20 - 18:38
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیگه کار از هدایت بعضی پسرا گذاشته.. اینارو باید راهنمایی کرد.. مداد ابروی روغنی نخرین ریزش ابرو میگیرین:D:))
دیدگاه  •   •   •  1392/09/20 - 18:37
+2
محمد
محمد
من بعضی وقتا یه جوری خاطراتمو مرور می کنم

انگار قراره فردا تو امتحان بیاد!!!!!!!!!

.


والا.........
دیدگاه  •   •   •  1392/09/20 - 18:32
+2
AmirAli
AmirAli

(دیالوگ ماندگار پسر خاله ی کلاه قرمزی)

آدما نباس دوست پیدا کنن
چون وقتی میرن
وقتی دیگه نمیشه بهشون زنگ بزنی
وقتی نمیتونی درد و دل کنی
یا حتی باهاشون شوخی کنی و بخندی
و همه دوستی خلاصه میشه تو ع[!]ات و خاطراتت
هی بغض تو گلوت گیر میکنه
خفه ات میکنه
آدما باس همیشه تنها بمونن...

دیدگاه  •   •   •  1392/09/20 - 18:30
+1
محمد
محمد
خدایا... دلم مرهمی میخواهد از جنس خودت!
نزدیک...
بی خطر...
بخشنده...
بی منت...
دیدگاه  •   •   •  1392/09/20 - 18:29
+2
AmirAli
AmirAli

بعضی وقتا شنیدن یه (بگوببینم چه مرگته) از یه رفیق خیلی بیشتر از حرفای کلیشه ای (عزیزم چی شده) میچسبه...!

دیدگاه  •   •   •  1392/09/20 - 18:28
+2
AmirAli
AmirAli


- خیلی ناراحتم از اینکه خدا دوتا پشت دست بهم داده اما نمی تونم بکوبونمشون تو دهن بعضیا!
نعمت خدا داره حروم میشه :|





دیدگاه  •   •   •  1392/09/20 - 18:24
+1
AmirAli
AmirAli

تمام عمرم دنبال دختری بودم که تو زندکی شریک زندگیم باشه ولی نمیدوونم جرا همش به دختر بجه هایی برخوردم که میخواستن قایم موشک بازی کنن

دیدگاه  •   •   •  1392/09/20 - 18:22
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
قیــافه پســره یه جور یــــــــــــــــــــه که مگســم روش نمیشینــه...

اونــوقت اسم پروفایلــشو گذاشته دزد دلهــــــــــــا:))))))))

من اگــه اعتماد به نفـــس اینــو داشتم با چاقــو حمله میکردم به آمریکـــــــــــا

واالااااا:))))))))))))))))))))))))))
دیدگاه  •   •   •  1392/09/20 - 18:20
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

اعترافات ی آقا پسر
با دوس دخترم رفته بودم پارک بعد دیدم بابام داره زنگ میزنه ...

با صدای خوابالود گفتم : بلــــــــــــه ­ ...

گفت : سلام بابا کجایی ...

با خمیازه گفتم : خونه خوابم چطور ...

گفت:هیچی داشتم رد میشدم دیدم یه ماشین دقیقأ مثل ماشین تو بغل پارک گذاشته بود نگران شدم ...

عاخه از گلگیر تا در عقبو زده بودن ...

من گفتم نه بابا من خونه خوابم بای ...

منو میگی ریدم تو خودم سریع دست طرفو گرفتم دویدم سمت ماشین ...

همین که رسیدم دیدم بابام وایساده ...

هیچی دیگه معرفی کردم

الانم متواریم ...

کسی جایی واسه خواب داره ... <img src=(" title=":((" />(

دیدگاه  •   •   •  1392/09/20 - 18:15
+1

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ