یافتن پست: #می

محمد
محمد
"خـــــــدای عزیز بگو چه کنم تا محبت تو را جبـــــــران نمایم"
یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد.
می توانست، اما رسوایم نساخت. و مرا مورد قضاوت قرار نداد.
هر آن چه گفتم را باور کرد.
و هر بهانه ای آوردم را پذیرفت.
هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.
امّا مــــن !
هرگز حرف خدا را بـــــــــــــاور نکردم...
دیدگاه  •   •   •  1392/09/3 - 19:50
+4
محمد
محمد
هیچگاه بیش از حد به کسی وابسته نشوید؛چون وابستگی به توقعات منجر میشود،و توقعات به دلشکستگی...
دیدگاه  •   •   •  1392/09/3 - 19:48
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

امشب پر از بغضم رفیق ،
شانه ات ساعتی چند ؟؟

.
.
.
.

چی ؟؟
۵۵۰۰ ؟؟
چه خبره ؟
مارو بگو به تو میگیم رفیق …
نخواستیم آقا
:دی

دیدگاه  •   •   •  1392/09/3 - 19:47
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
هرکی به ما رسید شآخ شُد !

میخوام از برکت وجود بعضیا یه گاوداری بزنم ..!!
دیدگاه  •   •   •  1392/09/3 - 19:45
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

تا حالا شده در اتاقت رو ببندی،چرآغآرو همـ خآموش كنی؟؟؟






بری پتورو بكشی رو سرتـــــ ،چشاتو اون زیر باز كنی،







صِـــدآی نفسآتو بشنوی








تیكــــ تآكـــ سآعت پـُتكــــ بشه تو مغزتــــ ؟؟؟



سیآهی ببینی تنهآیی ببینی،گریتـــــ بگیره...



ضجه بزنـــــ ـی هق هقآت رو قورت بدی ...



تآكسی نشنــــــوه صداشـــو



بعد بفهمی چقدر تنهآیی،چه قدربـ ــــی كسی...



بفهمی ،هیچی نیستی...

دیدگاه  •   •   •  1392/09/3 - 19:41
+5
EHSAN
EHSAN
درخت سایه اش را بی دریغ به تو می بخشد و خورشید گرمایش را و گل شمیم خوشش را باران طراوتش را و آسمان برکتش را و رود قطره قطره آبش را و پرنده نوای دل انگیزش را و همه و همه بخشیدن را از خدایی آموخته اند که آنها را زیبا آفریده … زیباترین آفریده خدا انسان است ! تو برای بخشیدن چه داری ؟ ثروتت ؟ دانشت ؟ جانت ؟ همه این ها خوب است اما چرا از گنج بی پایانی که در وجودت داری خرج نمی کنی ؟ محبت ! حاضری آنرا ببخشی ؟ با خنده ای بر لبت یا اخلاقی خوش یا دستان پرمهری که بر سر کودکی خسته از کار می کشی یا با محبتی که به عشقت می کنی یا … مطمئن باش گنجت تمام نمی شود بلکه زیاد خواهد شد پس از بخشیدنش دریغ نکن !
دیدگاه  •   •   •  1392/09/3 - 19:38
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
سلامتی همه ی مامانا ، که وقتی خونه رو جارو برقی میکشن فکر میکنن آشغالای کل خونه زیر پای ما جمع شده:D:D:D!!!!!!!!!!!
دیدگاه  •   •   •  1392/09/3 - 19:17
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

برایت باران میشوم و بی امان میبارم!

تو فقط لذت ببر،روی سنگفرش احساسم قدم بزن!

سیگاری آتش کن،بسوزان تمام بودنم را..

سردت که شد برایت پالتویی میشوم از جنس عشق،

گرمِ گرم میشوی.تو فقط لذت ببر،میبارم،میسوزم..تو بخند!

دیدگاه  •   •   •  1392/09/3 - 19:16
+4
محمد
محمد

من یک نیم مَردم؛با تمام دلواپسی های مردانه،
از وقتی که فهمیدم باید مرد باشم؛دیدم ابتدا بایستی یک حوّا داشته باشم؛
یکی که بتواند روی عرض شانه هایم،طول زندگی اش را طی کند،
یکی که بتوانم روی نازکانه ی شانه هایش،سر سایم و دمی بیاسایم؛
حوّای من..
نه می دانم کجاست؛نه می دانم کیست،فقط..
هرکجا می تواند باشد؛هر کسی می تواند باشد؛
از جنس ترنّمی تازه؛از جنس یک بانو
من...
یا حوّایم از آسمان آمده،تازه از راه می رسد و می بیندم،
یا مدّتی بی من؛روی این زمین زیسته و می یابمش،
یکیست..
یعنی باید که یکی باشد؛این رسم دلدادگیست و..
نه من؛نه هیچکس نمی تواند تغییر دهد این رسم خوش را،
من حوّایم؛یکی بایستی باشد که روحم را تکان بدهد تا جانم را برایش داده باشم
عقیده ام..
زیستنی ست با عشق،
فقط...
اینجا حرّاجی نیست!
خوب می دانم کی هم قدّ احساس من است؛
نه من برای رسیدن به کسی قدبلندی می کنم
نه کسی که می خواهد زیستنم را دلیل باشد
و در پایان عقیده ام این که:
زندگی چیزی نیست که مردم این شهر دائم تکرارش می کنند..
هر که هستی؛هر جا هستی
بیا..
بیا که اگر حفّاری های مردانه ام؛به آب احساس تو نرسد..
همین جان هم دیگر شهر متروکه ی دلم را ترک خواهد کرد!
دیدگاه  •   •   •  1392/09/3 - 18:52
+4
محمد
محمد

ﺩﺭﺩﯾﻌﻨـﯽ :
ﺍﻣﺸﺒــﻢ ﻣﺜــﻞ ﺷﺒــﺎﯼ ﺩﯾﮕـﻪ
ﺭﻭ ﺗﺨﺘﺖ ﺩﺭﺍﺯ ﺑﮑﺸـــﯽ
ﺁﻫﻨﮕــــ ﺑــﺰﺍﺭﯼ ﻭ ﺑـﺎﺯﻡ ﻓﮑــﺮ ﮐﻨــﯽ
ﺑـﻪ ﺣﺮﻓﺎﯾـــﯽ ﮐــﻪ ﺑﺎﻫــﻢ ﻣﯿﺰﺩﯾــم…
به ﺍﯾﻨـﮑـﻪ خیلی همراهم بودی….
به ﺍﯾﻨـﮑـﻪ حتی یه نگاهش برات یه دنیا ارزش داره…
به ﺍﯾﻨـﮑـﻪ چقدر باهم دعوا کردیم و آشتی کردیم…
به ﺍﯾﻨـﮑـﻪ کلی حرف توی دلت می مونه و نمیتونی بهش بگی…
ﺑﻪ ﺍﯾﻨـﮑـﻪ….
لعنت به ﺍﯾﻨـﮑـﻪ ها….
و ﻣﺜـــﻞ ﻫﻤﯿﺸــﻪ ﭼﺸﻤــﺎﺕ بایــد ﺗﻘﺎﺻـــ ﭘﺲ ﺑـــﺪن…
دیدگاه  •   •   •  1392/09/3 - 18:48
+4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ