یافتن پست: #می

مدیر سایت
مدیر سایت (مدير ارشد)
دیدگاه  •   •   •  1392/09/1 - 23:46
+12
AmiR
AmiR
چرا هرچی تو این جاده قدم بر میدارم
به آخرش نمیرسم
و کلی مسافر میبینم
دیدگاه  •   •   •  1392/09/1 - 21:21
+6
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi
این خانوم هایی که سینه هاشونو عمل میکنند، آدم نمیدونه بهشون چی بگه !!!
.
سینه نو مبارک / شیرین کام باشه آقاتون ...
چرخاش براتون بچرخه / جاش خالی نباشه ...
خیرشو ببینی / الهی به شادی استفادش کنی ...
.
.
والـــــــــا چی باید گفت !!! ؟؟ {-33-}
دیدگاه  •   •   •  1392/09/1 - 21:13
+8
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/09/1 - 20:37
+9
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/09/1 - 20:34
+8
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
الله اکبر!!!!!!!!!!

دیشب همسایه بالائیمون (زن و شوهر)داشتن دعوا میکردن مَرده بلند داد میزد میگفت من طلاق میخـــــــــــــوام طـــــــــــــــــــــلاق!
=)))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
دیدگاه  •   •   •  1392/09/1 - 20:18
+7
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/09/1 - 20:08
+6
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/09/1 - 20:04
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
سلامتیه اونی ک وقتی بغلش میکنی همه وجودت میلرزه...
نه ازترس یا لذت عشق بازی...
واسه وحشت از فردای بدون اون !!!
دیدگاه  •   •   •  1392/09/1 - 19:37
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
راز خوشبختی زندگی مشترک زن و شوهری بیش از 60 سال با یکدیگر زندگی مشترک داشتند. آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند. در مورد همه چیز با هم صحبت می کردند و هیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز؛ یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند و در مورد آن هم چیزی نپرسد. در همه این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود اما بالاخره یک روز پیرزن به بستر بیماری افتاد و پزشکان از او قطع امید کردند. در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع و رجوع می کردند پیر مرد جعبه کفش را آورد و نزد همسرش برد. پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده است که همه چیز را در مورد جعبه به شوهرش بگوید. پس از او خواست تا در جعبه را باز کند. وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی و مقداری زیادی پول پیدا کرد. پیرمرد دراین باره از همسرش سوال نمود. پیرزن گفت: «هنگامی که ما قول و قرار ازدواج گذاشتیم مادربزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید. او به من گفت که هر وقت از دست تو عصبانی شدم ساکت بمانم و یک عروسک ببافم.» پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت و سعی کرد اشک هایش سرازیر نشود. فقط دو عروسک در جعبه بود پس همسرش فقط دو بار در طول زندگی مشترکشان از دست او رنجیده بود. از این بابت در دلش شادمان شد. پس رو به همسرش کرد و گفت: «این همه پول چطور؟ پس اینها ازکجا آمده؟» در پاسخ گفت: «آه عزیزم این پولی است که از فروش عروسک ها به دست آورده ام.»
دیدگاه  •   •   •  1392/09/1 - 19:22
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ