یافتن پست: #می

`☆¯`•.¸☆•.¸ƸӜƷAsiyE ☆¯`•.¸☆
`☆¯`•.¸☆•.¸ƸӜƷAsiyE ☆¯`•.¸☆
در CARLO
دیدگاه  •   •   •  1392/07/3 - 16:48
+5
`☆¯`•.¸☆•.¸ƸӜƷAsiyE ☆¯`•.¸☆
`☆¯`•.¸☆•.¸ƸӜƷAsiyE ☆¯`•.¸☆
در CARLO
دیدگاه  •   •   •  1392/07/3 - 16:47
+4
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi
گاهی باید بد بود برای کسی که قدر خوب بودنت را نمی داند! و گاهی باید به آدمها از دست دادن را متذکر شد! آدمها همیشه یکجا نمی مانند ، در را باز می کنند و برای همیشه می روند! مراقب اشتباهاتت باش . . . زمانی میرسد که تو دیگر قادر نیستی بگویی جبران میکنم . . . !!! عشقبازی را چه خوش فرهاد مسکین کرد و رفت جان شیرین را فدای جان شیرین کرد و رفت
دیدگاه  •   •   •  1392/07/3 - 16:22
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ﺁﺏ ﺭﯾﺰﺵ ﺑﯿﻨﯽ ﺩﺍﺭﻡ ، ﺭﻓﺘﻢ ﺩﺍﺭﻭﺧﻮﻧﻪ ﯾﻪ ﻗﺮﺹ ﺿﺪ ﺣﺴﺎﺳﯿﺖ ﺑﮕﯿﺮﻡ .

ﺗﻮ ﻋﻮﺍﺭﺽ ﺟﺎﻧﺒﯿﺶ ﻧﻮﺷﺘﻪ : ﺳﺮﺩﺭﺩ، ﺳﺮﮔﯿﺠﻪ، ﻧﻔﺦ، ﺣﺎﻟﺖ ﺗﻬﻮﻉ، ﺍﺧﺘﻼﻝ ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺏ ﺩﻭ ﺑﯿﻨﯽ، ﺍﺧﺘﻼﻝ ﺩﺭ ﺗﺸﺨﯿﺺ، ﻧﺎﺭﺳﺎﯾﯽ ﮐﺒﺪ ﻧﺎﺭﺳﺎﯾﯽ ﮐﻠﯿﻪ، ﻧﺎﺭﺳﺎﯾﯽ ﻗﻠﺐ، ﺳﮑﺘﻪ ﻗﻠﺒﯽ، ﺳﮑﺘﻪ ﻣﻐﺰﯼ، ﻣﺮﮒ ﻧﺎﮔﻬﺎﻧﯽ !

ﭘﺸﯿﻤﻮﻥ ﺷﺪﻡ ، ﻣﯿﮑﺸﻢ ﺑﺎﻻ ﺍﻣﻨﯿﺘﺶ ﺑﯿﺸﺘﺮ :|
دیدگاه  •   •   •  1392/07/3 - 15:59
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
یه بارم زنگ زدم خونه دوس پسرم باباش جواب داد منم الکی گفتم منزل جعفری اومد زرنگی کنه گفت بفرمائید با کی کار داشتید ؟!!
گفتم مرتیکه دیوث گوه میخوری پول نداری توحسابت چک میکشی یا تاظهر پول میریزی حساب یادهنتــــــو سرویس میکنم مامور میارم جلبت میکنم
همینجوری که داد میزدم دیدم میگه عاقا بخدا حواسم نبود ، اشتبا گرفتید منزل جعفری نیس یهو گوشیو قطع کرد :)))))))))))
بیخود نیس میگن بهترین دفاع حملس
دیدگاه  •   •   •  1392/07/3 - 15:58
+5
roya
roya
فردا اگر از راه نمی آمد من تا ابد کنار تو می ماندم.......

من تا ابد ترانه های عشقم را در آفتاب عشق تو میخواندم.....
دیدگاه  •   •   •  1392/07/3 - 13:46
+5
roya
roya
   یاد داشته باش
                 
                     هر وقت تنها شدی به آسمان نگاه کن
                                                                        کسی هست....
که عاشقانه تو را مینگرد و منتظر توست
اشکهای تورا عاشقانه پاک میکند و دستهایت را صمیمانه میفشارد.
                                                         
                                                       تورا دوست دارد فقط و فقط به خاطر خودت.


                                                به یاد داشته باش
هر وقت دلتنگ شدی به آسمان نگاه کن         و اگر باور داشته باشی میبینی
ستاره ها هم با تو حرف میزنند........
                                                 باور کن هرگز با او تنها نیستی.........
دیدگاه  •   •   •  1392/07/3 - 13:39
+4
saeed
saeed

چشمان یخ بسته کودک کولی دوخته به یک لیوان چای گرم شاید دستهایش بتواند گرمای لیوان را لمس کند شاید جرعه ای گرما بنوشد ولی پاهای یخ زده اش مجال حرکت ندارد. کاش توانی داشت .از کوچه های بیکسی میگذرد بوی مرغ بریان از خانه ای سراسر وجودش را فرا میگیرد پاهایش سست میشود کنار پنجره ای می ایستد تا شادی را بنگرد. خانواده کنار شومینه غذای گرم هدیه کریستمس آه شاید او نیز میتوانست هدیه ای داشته باشد. از کوچه حسرت میگذرد برف میبارد به آسمان می نگرد دستهایش دیگر حرکت نمی کند چشمانش یخ زده گوشه ای مینشیند گرمای موسیقی عجیبی او را جذب میکند یک موزیک ملایم یک نوای دلنشین کاش او هم میتوانست بنوازد چشمانش را بر روی هم میگذارد سوز هوا بیشتر شده شدت برف تندتر.تمامی وجودش یخ زده نوری او را احاطه میکند با صدایی دلنشین که او را فرا میخواند چشمانش را باز میکند در آغوش نور جای میگیرد.


این بهترین هدیه کریستمس او بود

دیدگاه  •   •   •  1392/07/3 - 13:11
+2
saeed
saeed

فال



یک روز یک پسر و دختر جوان دست در دست هم از خیابانی عبور میکردند


جلوی ویترین یک مغازه می ایستند


دختر:وای چه پالتوی زیبایی


پسر: عزیزم بیا بریم تو بپوش ببین دوست داری؟


وارد مغازه میشوند دختر پالتو را امتحان میکند و بعد از نیم ساعت میگه که خوشش اومده


پسر: ببخشید قیمت این پالتو چنده؟


فروشنده:360 هزار تومان


پسر: باشه میخرمش


دختر:آروم میگه ولی تو اینهمه پول رو از کجا میاری؟


پسر:پس اندازه 1ساله ام هست نگران نباش


چشمان دختر از شدت خوشحالی برق میزند


دختر:ولی تو خیلی برای جمع آوری این پول زحمت کشیدی میخواستی گیتار مورد علاقه ات رو بخری


پسر جوان رو به دختر بر میگرده و میگه:


مهم نیست عزیزم مهم اینکه با این هدیه تو را خوشحال میکنم برای خرید گیتار میتونم 1سال دیگه صبر کنم


بعد از خرید پالتو هردو روانه پارک شدن


پسر:عزیزم من رو دوست داری؟


دختر: آره


پسر: چقدر؟


دختر: خیلی


پسر: یعنی به غیر از من هیچکس رو دوست نداری و نداشتی؟


دختر: خوب معلومه نه


یک فالگیر به آنها نزدیک میشود رو به دختر میکند و میگویید بیا فالت رو بگیرم


دست دختر را میگیرد


فالگیر: بختت بلنده دختر زندگی خوبی داری و آینده ای درخشان عاشقی عاشق


چشمان پسر جوان از شدت خوشحالی برق میزند


فالگیر: عاشق یک پسر جوان یک پسر قدبلند با موهای مشکی و چشمان آبی


دختر ناگهان دست و پایش را گم میکند


پسر وا میرود


دختر دستهایش را از دستهای فالگیر بیرون میکشد


چشمان پسر پر از اشک میشود


رو به دختر می ایستدو میگویید :


او را میشناسم همین حالا از او یک پالتو خ[!]م


دختر سرش را پایین می اندازد


پسر: تو اون پالتو را نمیخواستی فقط میخواستی او را ببینی


ما هر روز از آن مغازه عبور میکردیم و همیشه تو از آنجا چیزی میخواستی چقدر ساده بودم نفهمیدم چرا با من اینکارو کردی چرا؟


دختر آروم از کنارش عبور کرد او حتی پالتو مورد علاقه اش را با خود نبرد.


دیدگاه  •   •   •  1392/07/3 - 13:09
+3
saeed
saeed
گاهی میرسه که دیگه از خدا نه پول میخوای نه خونه میخوای و نه … !
یه موقع هایی هست فقط یه دل خوش میخوای !
فقط یه دل خوش …
دیدگاه  •   •   •  1392/07/3 - 13:04
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ