saeed
دور افتاده ام . دور از کسی که دوستش دارم.
هیچ وقت فاصله ها را نمیبخشم.
saeed
دلم تنگ است. پرواز میخواهم. تا کجایش را نمیدانم. از زمین بیزارم
nazli
حکایت آغوشی که سرد شد؛
لبخندی که خشک شد؛
و اشکی که فرو ریخت…
حکایت دردهایی که به هیچکس نباید در موردشون چیزی گفت.
حکایت چشمانی که همیشه خیس هستن و باید پنهونشون کنم.
حکایت تمام حرفهای ناگفته ای که باید فرو بدم
حکایت اینهمه غمی که داره روی هم تلنبار میشه و انگار حکمتیه که هیچوقت تموم نشه.
حکایت خشمی که نمیتونم فریادشون کنم.
حکایت بغضی که نمی[!]…
حکایت من که باید تنها با این همه مشکل ریز و درشت دست و پنجه نرم کنم.
و مهم تر از همه حکایت تویی که دیگر نمیشناسمت
saeed
کاش میدانستم چگونه میتوان به زخمهای پا گفت مسیر طی شده اشتباه بود!