باز هم قلبی به پایم اوفتاد باز هم چشمی به رویم خیره شد باز هم درگیر و دار یک نبرد عشق من بر قلب سردی چیره شد باز هم از چشمه ی لب های من تشنه ای سیراب شد،سیراب شد باز هم در بستر آغوش من رهروی در خواب شد ،در خواب شد
باز هم قلبی به پایم اوفتاد باز هم چشمی به رویم خیره شد باز هم درگیر و دار یک نبرد عشق من بر قلب سردی چیره شد باز هم از چشمه ی لب های من تشنه ای سیراب شد،سیراب شد باز هم در بستر آغوش من رهروی در خواب شد ،در خواب شد
از خیاطی پرسیدند :زندگی یعنی چه ؟گفت دوختن پارگی های روح و دل با نخ توجه از ماهیگیری پرسیدند زندگی یعنی چه ؟گفت انداختن قلاب حقیقت جویی در قعر اقیانوس علم و دانایی از باغبانی پرسیدند زندگی یعنی چه ؟گفتت کاشتن بذر عشق در زمین دل ها زیر نور ایمان ازباستان شناسی پرسیدند زندگی یعنی چه :گفت کاویدن جانها برای استخراج گوهرهای درون از اینه فروش پرسیدند زندگی یعنی چه ؟زدودن غبار از اینه دل با شیشه پاک کن توکل از میوه فروش پرسیدن زندگی یعنی چه ؟دست چین کردن خوبیها در صندوقچه قلب از معماری پرسیدن زندگی یعنی چه ؟گفت ساختن پلکانهای موفقیت در خانه فکر از گور کنی پرسیدند زندگی یعنی چه ؟حفر گودالهایی برای چالکردن همه چیزهایی که تاریخ مصرفشان گذشته است از نقاشی پرسیدند زندگی یعنی چه ؟گفت به تصویر کشیدن زیبییها با بزرگنمایی در نگاه ادمها از اهنگ ساز پرسیدند :زندگی یعنی چه ؟گفت به تصنیف در اوردن سمفونی عشق در روح و جان ادمها. *حال به نظر شما زندگی یعنی چه؟*
روزگاریسـت همه عــرض بدن می خواهنـــدهمه از دوست فقـــط چشـم و دهـن مــی خواهنــددیــو هستنـد ولـی مثـل پری می پوشنــدگرگ هایــی که لبـاس پــدری می پوشنــدآنچــه دیدنــد به مقیــاس نظــر مــی سنجنــدعشـق ها را همــه با دور کمــر می سنجنــدخب طبـیـعـیـسـت که یـک روزه به پـایـان برسـدعشـق هایـی که سر پیــچ خیـابان برســـد...
دخترک خندید و پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم، سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام ! هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود: "
مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد !
" سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت!
شبی با بید می رقصم، شبی با باد می جنگمکه چون شببو به وقت صبح، من بسیار دلتنگممرا چون آینه هر کس به کیش خود پنداردو الّا من چو می با مست و هشیار یکرنگمشبی در گوشه ی محراب قدری ربّنا خواندمهمان یک بار تار موی یار افتاد در چنگماگر دنیا مرا چندی برقصاند ملالی نیستکه من گریاندهام یک عمر دنیا را به آهنگمبه خاطر بسپریدم دشمنان! چون نام من عشق استفراموشم کنید ای دوستان! من مایۀ ننگم “مرا چشمان دل سنگی به خاک تیره بنشانید” همین یک جمله را با سرمه بنویسید بر سنگم
به من نگاه کن و بگو شب از کجا جوونه زد برای من کدوم سکوت آرامشش رو خط می زد به من بگو کدوم غروب رنگ غم رو بغل می کرد یا پیش پای آرزوم بارون رو در به در می کرد بیا ببین...کنار من یه پنجره است روو به سقوط توو آسمون یه ماهه و ستاره های بی فروغ نگاه مهربون تو کلید بر قفل لبم بشکن سکوت سردمو ویرون بکن تو ماتمم
بی تفاوت می روم تا مرز دیدن ، غم مخور
میروم تا گوش بی مرز شنیدن ، غم مخور
اینهمه گفتند و ما نشنیده انگاشتیم و بس
حال زین پس میروم تا لب گزیدن ، غم مخور
پیش ترها دوستی ها را صداقت می نگاشت
اینک اما دوستان غافل از آنند ، غم مخور
اصل ذات گندم است در قصه ی نان و نمک می شود
افسون دست آسیابان ، غم مخور ...
شبی در کوچه ام او تار میزدچه ساده عاشقی را دار میزددو دستانش چنان در لرزه افتادکه گویی وی دلش را بار میزدبه آهنگی غریب پیغام میدادهمین آهنگ را بسیار میزدبه هم پیچیده بود او کوله باریگره را با دو دست یار میزدبه چشمش اشک و بر دل آه میداشتدلش را با خدا اینبار میزدنگه از پنجره کردم ودیدمسرش را بر سر دیوار میزدشب دیگر بدیدم ساده آمدخودش را با خودش صد بار میزد